برای برادران کریمی
گردانندگان سایت تابناک (بازتاب سابق) میتوانند خوشحال باشند که هر روز شهروندان نسبتن پرشماری در خیابان انقلاب مسیر غرب به شرق، حدفاصل میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر
به شیوهی دستفروشها
«دلبرکان... دلبرکان»
میکنند.
«اول از اون» بگویم چیزی را که الان میخواهم خدمتتان معروض بدارم از بندهی کمترین نشنیده بگیرید. شاید فقط به خاطر آن که هنوز به شدت غیررسمی است و فقط از طریق منابع آگاه به گوشم رسیده است. شاید هم به خاطر این که بحثی است که هنوز هم مناقشهبرانگیز و پر از ابهام است و این جانب چندان علاقهای به شایعهپراکنی و سنتهای «حمام زنانه» ندارم. دوستان میدانند که ندارم. اما پس چرا اساسا ً به این موضوع میپردازم؟ چون خبر آن قدر عجیب و دور از انتظار بود که بلافاصله موجد احساس و شفقت و به قول ارسطو «کاتارسیس» در وجودم شد. گفتم شاید شما هم بدانید بد نباشد.
اما خبر این است: آن فرماندهی نیروی انتظامی را که یادتان هست؟ منابع آگاه خبر از صدور حکم اعدام او در آیندهی نزدیک دادهاند. از آن جا که ما هر خبری از این منابع آگاه گرفتیم یک ماه بعدش رسمی شد، چندان بعید نیست تا چند وقت دیگر این خبر هم واقعیت از آب دربیاید.
من طبعا ً بسیار از شنیدن این ماجرا ناراحت شدم. علتش چندان دشوار نیست. «نچ و نچ» ما در باب آن ماجرا معطوف به شخص نبود. هیچ خصومت شخصی با هیچ کسی نداشته و نداریم. شاید اصلا ً -لااقل حالا که خبر اعدام میشنویم- در اندرونی دل تحسین هم کردهایم و البته کسی خبردار نشده. با هیچ کسی هم پدرکشتگی نداریم. ناراحتی از باب انکار بود. از باب نفی وجود چیزهایی در انسان بود که از نان شب واجبتر است ولی در عین حال به سادگی خفه و خاموش میشود. ناراحتی بابت چیزی که از شدت واضح و مبرهن بودن تلاش برای اثبات حقانیتش دشوار و در مواردی ناممکن میشود. این که چرا باید سر یک رودربایستی که زمانی برخی از مسئولان و نه همهی آنها با خودشان داشتند، سرنوشت قوم عظیمی از جوانان این مملکت به اختگی منجر شود. ما حرفمان این بود. نه این که بردارند طرف ببرند بالای دار. ما اصلا ً با شخص کار نداریم.
دیگر آن که داشتم به موقعیت نویسندهای فکر میکردم که زمانی در گوشهای از -مثلا ً- وبلاگش، چیزی نوشته دربارهی تقبیح این رسوایی اخلاقی و حالا که خبر را شنیده وهم برش داشته که نکند حرف من، حرفهای تلخ من ذرهای -در حد نانو- در صدور چنان حکمی تاثیرگذار بوده. او که حالا از شنیدن چنین خبری متاسف است، هیچ گاه نمیتواند از این بابت مطمئن شود.
یادتان نرود قرار شد نشنیده بگیرید. پسفردا طرف را ساق و سلامت توی خیابان دیدید، نیایید خر مرا بگیرید. گفته باشم.
دو ساعت تمام ته گلویم داشت میسوخت. یکی نبود به آقا بگوید: «ساکت شو دیگه!» به کل مشاعرش را از دست داده بود. آخر آدم عاقل جلوی در شونزده آذر -آن هم جلوی در شونزده آذر- با ارکان نظام شوخی میکند؟ حالا گیرم جانباز هفتاد درصد هم باشی و توی جبهههای نبرد حق علیه باطل موجی هم شده باشی. این که دلیل نمیشود بیایی و بخواهی علیه مشکلات اقتصادی شعار تند بدهی. همین دیگر؛ این چیزها را نمیفهمی و آن وقت یک ماشین کلانتری محل میفرستند تا تحقیرت کنند. مامور پلیس به هیکل نحیف تو نگاه نمیکند. شاید تو را با سوپراستارهای فوتبال که فخر بادیگاردیشان را دارند اشتباه گرفته. شاید خیال میکند تو هنوز همان دلاور پشت کانال ماهی هستی. نمیگذارد نفس بکشی. اسپری فلفل را میچپاند توی چشمهایت و تو هم که دیگر ماسکی نداری. فقط از ته دل داد میزنی: یا علی! یا حسین! یا فاطمهی زهرا! مامور کلانتری را در قامت افسر بعثی میبینم که با خشونت دستت را میپیچاند تا دستبند به دستت کند و تو هم حالا دیگر اسیر دستهای اویی. مواظب باش به صدام فحش ندهی که شنیدهام بدجوری هارشان میکند. مامور دیگر انگار اسپریاش را نذر چشمهایت کرده. تو فریاد یا زهرا میکشی و چشمهایت میسوزد. من که از دو متری تو میگذرم، من که اصلا ً نمیایستم چون طاقت ندارم، من که خبرنگار درونم را میکشم تا با دیدن فریاد تو کشته نشوم، تا به در پایین دانشگاه برسم، چشمهایم میسوزد و اشک میآورم. تو که جای خودت را داری. مرا ببخش که نمیتوانم حرفهایت را بنویسم. دفترچهی مایکروسافت وردم دیگر حتی یک کلمه هم جا ندارد.
تصویربرداری مسابقات فوتبال در لیگ برتر انگلستان تا آن جا که حافظهام یاری میکند، همیشه منحصر به فرد بوده و با این که فناوری آن در اختیار بقیهی کشورهای اروپایی نیز قرار داشته اما نوآوری کارگردانهای تلویزیونی در انگلستان همیشه محصول آنها را به مراتب جذابتر از کار سایرین میکند. بیشتر از آن جهت که کارگردان تلویزیونی ریتم یا همان ضرباهنگ بازی فوتبال را میشناسد و به شکلی مثالزدنی با تصویربرداران خود هماهنگ است. همین نوع بسیار درخشان تصویربرداری است که برخی از تماشاگران فوتبال را بر آن داشته که فکر کنند فوتبال در انگلستان بسیار زیباتر از سایر کشورها بازی میشود. در حالی که به نظر میرسد -لااقل- بخشی از این تصور به سبب دکوپاژ قابل بحث این مسابقات باشد و نه صرفا ً کیفیت مسابقات. زوایای دوربین، سبک خاص سوییچ کردن بین دوربینها و مچکاتهای هوشمندانه از لانگ به کلوز و بالعکس و در نهایت انطباق همهی اینها با سبک خاص فوتبال در انگلستان که بیشتر متکی بر بازی در عرض و همین طور بسیار متوجه قدرت سرزنی در محوطهی جریمه است و در این که در کل به تاکتیک بیشتر از تکنیک وابسته است. به نظر میرسد کارگردان انگلیسی به تجربه و مرور زمان دریافته است که چه طور میتواند با تصویربرداری خوب از یک بازی فوتبال زیبایی آن را هر چه بیشتر به بینندهی تلویزیونی بچشاند و در این راه هنوز هم دست از مجاهدت برنداشته است.
در واقع مساله در همین جاست. چه بسا اگر کار آنها در همان سالهای دههی نود (که عمر من قد میدهد) یعنی دورهی کانتوناها و ژینولاها و شیررها، باقی میماندند، تا حالا بقیه -لااقل آلمانیها- به آنها رسیده بودند. اما به نظر میرسد که پیشرفت در کار آنها تمامشدنی نیست.
در این سالهای آغازین هزارهی سوم، نمیدانم دقیقا ً به چه دلیل، اما دیگر آن هوادار دوآتشهی فوتبال منچستر نیستم و آن چنان مقید به تماشای فوتبال آنها هم. اما هنوز هم گاهی که دستم برسد فوتبال انگلستان را میبینم و اوقات فراغت خود را با طیب خاطر به دست بیدادگر بطالت میسپارم. اصلا ً هم از گفتنش ابایی ندارم. الغرض همین هفتهی پیش بود که تلویزیون جمهوری اسلامی داشت به طور زنده فوتبال پخش میکرد. منچستر بود و بلکبرن. بازی معمولی بود. هیچ نکتهی خارقالعادهای در بازی هیچ کدام از دو تیم دیده نمیشد. آخرهای نیمهی اول بود و بلکبرن یک بر صفر جلو بود. داور یک دقیقهی وقت اضافی اعلام کرد. یک دقیقه که تمام شد منچستر به کرنر رسید. و همان صحنهای که این چنین مرا تحت تاثیر قرار داده پیش آمد. دقیقهی چهل و شش و هفت ثانیه بود. عملا ً بازی تمام شده بود در نیمهی نخست. نما از محوطهی جریمهی بلکبرن کات خورد به جلوی نیمکت منچستر که حسابی شلوغ بود. اندازهی قاب لانگ بود. نیشات بود شاید. همه آماده بودند که روانهی رختکن شوند. ناگهان از میان جمعیت قامت فرگوسن دیده میشود که راه را باز میکند و پیش میآید. نگاهش به رو به روست. میداند که بعد از این کرنر سوت پایان زده خواهد شد. با دست اشاره میکند: «جلو بکشید! همه جلو بکشید!» چند ثانیه روی فرگوسن میمانیم که حالا درست جلوی همهی نیمکتنشینان ایستاده و بعد کات میخورد به یک مووینگ شات از نیمهی زمین. فردیناند هست و چند مدافع دیگر همه به دستور مربی جلو کشیدهاند. حتا آنهایی که چندان شانس سرزنی ندارند. دفاع را خالی گذاشتهاند. نگاهشان اما متوجه نیمکت است و چشمان فرگوسن که دستور پیشروی میدهد. زاویهی دوربین آیلِول است و حرکتش در امتداد خط طولی. مدافعان پیشرونده را در امتداد هم میبینیم. انگار که لشگری پیشروی کند. بینظیر بود. مرا گرفت. یک آن یادم رفت که مسابقهی زنده است و هیچ چیز به اختیار کارگردان نیست. خیال کردم نکند نگاه مدافعان متوجه «واحد سیار» است و یا یکی از تصویربرداران؛ بس که این دکوپاژ سینمایی به نظر میرسید.
کرنر را زدند و گل نشد. آنها که به دنبال گل بودند خائب و بینصیب ماندند و آنها که حواسشان بود -و نه گزارشگر تلویزیون ما- از این همه هارمونی و تیزبینی و فرزی و خیلی چیزهای دیگر کاملا ً کیفور شدند.
به نظر میرسد که پیشرفت در کار آنها تمامشدنی نیست.
یکم
فقرهی بدحجابی از آن جمله چیزهایی است که فقط در مملکت ما پیدا میشود. از آن جا که حفظ حجاب «اسلامی» جزو مقررات نظام کنونی ایران محسوب میشود، خانمهای ایرانی مجبورند نوع خاصی از پوشش را به کار برند که مورد مواخذهی مسئولان «امنیتی» کشور واقع نشوند. در سایر کشورهای دنیا، این مساله کاملا ً روشن و خط کشی شده است. در اروپا، به طور مثال، داشتن حجاب در اماکن عمومی اختیاری است و کسانی که به این مساله علاقهای ندارند، بیحجاب خواهند بود. پس در آن جا خانمها یا باحجاب هستند و یا بیحجاب. اما این بدحجابی محصول عصر بدترکیب ماست که موقعیتی معلق دارد و به قول علمای علم نشانهشناسی به شدت نشاندار است. رعایت حداقلی حجاب در ایران ما هم به نوعی پالس منفی برای واضعان و تابعان چنین مقرراتی است و هم پالسی مثبت به، اغلب، جوانان هم سن و سال از جنس مخالف برای اعلام تفاوت از سایر دختران محجبه و «خوبحجاب» که رابطه با جنس مخالف را عموما ً غیرقابلقبول و «خلاف شرع» میدانند.
به هر حال نوع حجاب امروزه آن چنان شکل گسترده و پیچیدهای به خود گرفته که بررسی جزئی آن به این سادگیها ممکن نیست. مثلا ً تصور کنید چه تفاوتی میان دختران بدحجاب با مقنعهی مشکی و دختران بدحجاب با روسری و شالهای رنگی وجود دارد. ناگفته پیداست که تفاوت مذکور به طبقهی اجتماعی و سن و سال آنها مربوط است. تغییر پوششی مانند مقنعه به روسری و شال با افزایش سن خانمها محتملتر به نظر میآید. زیرا خانمهای بسیار جوان اغلب به خاطر حضور در مدرسه و یا دانشگاه، از «سر کردن» اقلام فوقالذکر محرومند و حضور فیزیکی آنها در اجتماع بیشتر با مقنعههای مشکی اتفاق میافتد. اما این حکم هم هرگز کلی نیست. زیرا عوامل متعدد دیگری در تغییر این فرآیند دخیل هستند. مثلا ً تعداد زیادی از خانمهای سن و سال دار تر هم به سبب حضور در ادارات دولتی و علیرغم عدم تقید به حفظ « شعائر اسلامی» نسبت به استعمال مقنعه مشکی اقدام میکنند. در شهری مانند تهران، این نوع متفاوت پوشش سر، در محلات مختلف، و در میان طبقات اجتماعی هم قابل بررسی به نظر میرسد. دختران جوان در محلات سنتی بیشتر مایل به استفاده از مقنعه به عنوان پوشش سر هستند. زیرا علاوه بر آن که امکان مانورهای متنوع در مقاطع مختلف روز و شب را، به راحتی، در اختیار کاربر قرار میدهد، به سرعت قابل جرح و تعدیل است و جای چندان اعتراضی هم برای والدین و خانوادهی، احتمالا ً، سختگیر باقی نمیگذارد. اما در محلاتی که تنها عامل تهدید عوامل «امنیتی» نظام هستند، استفاده از شالهای رنگی بسیار مورد توجه است. زیرا این گونهی خاص از پوشش امکان دسترسی هر چه بیشتر را به لحاظ بصری ارائه میکند و نسبت به مقنعههای کلاسیک شرایطی نمایانگرتر دارد. خود نوع «سرکردن» انواع شالها و مقنعههای مشکی ماجرایی علیحده است که باز هم به انشعابهای تازهای در طبقهبندی بدحجابها منجر میشود. ماجرایی که اگر با دقت و حساسیتی بیشتر از آن چه ما به عنوان «شهروندان روزمره» ایرانی داریم و نزدیکتر از آن چه فرنگیها دارند، مطالعه شود، به شدت تامل برانگیز و در عین حال غمبار است.
جالب آن جاست که حتی بین «خوبحجاب»ها هم انشعابهای گوناگونی قابل رهگیری است. اول از همه نوع چادر که امروزه در اشکال و قوارههای متعدد استفاده میشود، خود به نوعی معرف نوع بینش کاربر آن است. تا آن جا نام مشهور و البته عجیب یکی از این پوششها چادر «دانشجویی» است که خود به تنهایی معرف میزان وابستگی این گونه را به قشری خاص در جامعه بیان میدارد. این جانب البته به سبب قلت حشر و نشر با این مخدرات در جریان جزئیات گونههای متفاوت این پوشش تحسین شدهی نظام، نیستم ولی به عینه مشاهده کردهام که اشکال آستیندار و در مواردی زیپدار این پوشش نیز به کار میرود که لامحاله خود دلالت بر نوع نظرات کاربر راجع به ماهیت و کیفیت حفظ حجاب میکند و خود پژوهشی جدا را میطلبد.
از این نوع چادر که بگذریم، نحوهی به کارگیری و یا به عبارتی «سرکردن» آن نیز بر چند گونه است. یکی شیوهی مرسوم و کلاسیک آن که به نظر میرسد، کماکان پرطرفدارترین شیوه نیز باشد و آن نگه داشتن آن با دست در حول و حوش گردی صورت است که البته در موارد اضطرار کار به دندان هم میرسد که گفتهاند «الغریق یتشبث بکل حشیش». (به یاد بیاورید مثلا ً پروانه معصومی را در رگبار بهرام بیضایی) اما گونهی دیگر آن در چادرهای جدید دیده میشود که چادر توسط کشی همرنگ و اغلب ترهای به سر (شاید هم گردن. نمیدانم) متصل است و در این حالت دستها آزاد است و بیشتر وقتها جلوی چادر هم باز است زیرا دیگر دستها دو سر آن را به هم نمیرساند. لذا این نوع پوشش اجازه میدهد که زیر چادر هم در معرض دید تماشاگران قرار بگیرد. اساسا ً به نظر میرسد که چادرهای به اصطلاح «ملی» امکان بیشتری را برای برجستهسازی جذابیت زنانه فراهم میکند ولی در عین حال باید اعتراف کنیم که با توجه به آزاد بودن دستها امکان بیشتری هم به کاربر خود میدهد.
به کارگیری روسری رنگی یا مقنعه در زیر چادر نیز خود به تفاوتهای جدیدی میان کاربران این پوشش دامن میزند و آنها را به شعوب و قبایلی تازه بدل میکند. در واقع به نظر میرسد که در میان چادریها هم با طیف گستردهای از پوشش روبرو هستیم اما بر خلاف آن چه در میان بدحجابها مرسوم است، اختلاف پوشش در این جا بیشتر از آن که متاثر از طبقهی اجتماعی و سن و سال باشد، معرف نوع باورها و عقاید کاربران آن است به طوری که شاید بتوان میزان بنیادگرایی و در سوی مقابل تساهل و تسامح آنها را در مسائل شرعی و دینی حسب نوع پوشش آنها سنجید.
دو گونهی دیگر را نیز اضافه میکنم: یکی بانوانی که به شدت به قوانین پوششی شرع اسلام باورمند هستند و در عین حال از چادر استفاده نمیکنند. اما مانتوی آنها بلند و گشاد است و تعمدا ً علاوه بر استفاده از مقنعه یا روسری هدبندی هم بر سر دارند که از هرگونه بیرون زدن غیر منتظرهی گیسوان خود جلوگیری کنند. این بانوان عموما ً هیچ مادهی آرایشی نیز روی چهرهی خود به کار نمیگیرند تا به تمامه به شرعیات پایبند بوده باشند.(1) این بانوان نیز گرچه ممکن است بدوا ً این تصور را به ذهن متبادر کنند که به سبب محذور حجابمند شدهاند، اما یک قیاس کلی میان آنها و همکاران و همراهانشان ما را به این نتیجه میرساند که آنها به سبب باورمندی به مقررات اسلامی عمدا ً از هرگونه تخطی در مقولهی حجاب گریزانند، هر چند به لحاظ خانوادگی و اجتماعی اجباری به استفاده از چادر ندارند. اما نقطهی مقابل اینها خانمهایی هستند که به لحاظ اجتماعی یا خانوادگی مجبور به چادرند. اما در لایههای زیرین توجهی به اصول شرعی حجاب اسلامی ندارند. نمونهی این خانمها را در شهری مانند قم بسیار میتوان دید. خانمهایی چادر به سر، با موهای افشان رنگکرده و آرایش هفتقلم و مانتوی تنگ کوتاه و شلوار برمودا شاید. و دیگر مواردی که در هر زن بدحجاب یافت میشود، اغلب در اینها یافت میشود و تنها بر سر این مجموعهی برانگیزاننده، پوششی کشیده میشود تا به ناگاه حریم عفت و عصمت در شهر مقدس قم دریده نشود. یا اگر میشود لااقل از رو نشود. پوشش این خانمها به خصوص جوانهاشان تمام دلالتهایی را که پوشش خانمهای بدحجاب بیچادر ایفاد میکند، داراست. با این تفاوت که چادرشان نشانی از محذور اجتماعی محیط اطرافشان است. البته این مورد تنها محدود به شهر قم نمیشود و کمابیش در شهرهای دیگر هم به چشم میخورد.(2)
درست به نظر نمیرسد که تفاوتهای اعجاببرانگیز اقشار مختلف ایرانیان را در عرصههای مختلف فکری و فرهنگی حاصل این تفاوت در گونههای پوششی بدانیم. بلکه کاملا ً برعکس؛ این انواع و اقسام پوششها در جامعه بازتاب تفاوتهای چشمگیر ایرانیان در طرز فکر و رفتار است. تفاوتهایی که گاهی آن قدر شدید میشود که در گفتگوی میان دو شهروند از دو قشر مختلف این شبهه پدید میآید که گویا اینها هیچ نسبت ملی با هم ندارند و چه بسا از شدت افتراق برای یکدیگر موجوداتی فرازمینی به نظر بیایند در حالی که منزلشان میتواند در چند قدمی یکدیگر باشد.
دوم
اما موقعیتی که به خصوص میخواهم به آن اشاره کنم، موقعیت لغزان شال روی سر خانمهاست. منظورم از موقعیت لغزان حالتی است که شال بر اثر تحرک سر کاربر به تدریج به سوی عقب سر رانده میشود و میزان بیشتری از موهای سر را نمایان میکند و در آستانهی افتادن است. در اماکن عمومی و در چنین شرایطی وضع بسیار عجیبی در مخاطبان به وجود میآید. آنها با آن که با برهنه شدن سر طرف مقابل مشکلی ندارند خود را در وضعیتی میبینند که ناخودآگاه بدل به ضابطان قوهی قضاییه شدهاند و خود به خانم همراهشان تذکر میدهند که نسبت به حفظ حجابش اقدام کند. اما در عین حال حسی درونی حماقت موجود در این تذکر را به رخ میکشد و آنها شاید تعجب کنند که چطور تبدیل به مامور منکرات شدهاند. لذا تلاش میکنند که به تذکر خود صورتی طنزآلود بدهند. در این حال هم واکنش «پسبیانی» مناسبتری محتمل است و هم حماقت موجود در تذکر بسیار کمرنگ میشود. اما این نوع گفتگو، به نظر میآید، صورت مختصر و غیر مستقیم عبارتی طولانی و صریح باشد. فرد همراه به جای استفاده از طنز و هزل میتواند این طور حرف بزند: «فلان جان! میدونم متوجهی که سر کردن شال به هر صورتی که باشه در موقعیت و بافت خنثی هیچ تاثیری روی من نمیذاره. اما این جا با توجه به بافتی که توش قرار داریم، این موقعیت آویزون شالت منو ناراحت میکنه. میتونه دلایل زیادی داشته باشه. مثلا ً این که صابون کمیته به تنم خورده باشه یا این که تصور موقعیت حقارتبار تذکر دادن یه غریبه به ما آزارم میده. یا اصلا ً یه ترسی که تو حافظهی جمعی ماست باعث میشه تو این وضعیتی که تو داری من دلشوره داشته باشم. از طرفی میدونم که من به پوشش سر برای خانوما اعتقاد ندارم و اگه بخوام مستقیم اینو بهت بگم در تناقض با اعتقادات خودمه و مسخرهاس. پس تنها راهی که میمونه اینه که نقش بازی کنم. یعنی خودمو بذارم جای مامور منکرات و بهت تذکر بدم. اما باز هم نه عین همون کاری که اون میکنه. بلکه با ایجاد اغراق و بزرگنمایی در رفتار اون ایجاد موقعیت خندهآور کنم.» البته عدم اظهار تمام این عبارات میتواند دلیل دیگری هم داشته باشد و آن این است که بخش بیشتر این واقعیتها در داناییهای طرف مقابل گفتگو هم موجود است و او با شنیدن همان عبارت خندهآور خود با استنتاج به تمام موارد بالا میرسد. در واقع در این موارد داشتن Schemaهای مشترک میان طرفین گفتگو راجع به وضعیت اجتماعی پوشش برای خانمها در مملکت ایران، اظهار بخش زیادی از واقعیتها را حشو میکند.
لذاست که همواره موقعیت خانمی که شالی معلق میان ماندن و رفتن دارد، بغرنجتر از موقعیت خانمی است که اساسا ً پوششی برای سر ندارد. چیزی که در نگاه اول چندان منطقی به نظر نمیرسد. زیرا اگر این خانم حداقل کسری از موهایش را پوشانده اما دیگری به تمامه آن را نمایان ساخته است. پاسخ در بافتی نهفته است که این وقایع در آن اتفاق میافتند. خانمهایی که پوشش سر ندارند، تنها در اماکنی یافت میشود که دلشورههای ناشی از حضور عوامل امنیتی غایب است اما در مورد دیگر قاعدتا ً این طور نیست. میتوان اظهار کرد که میزان توجه و اضطراب نیز در مکانهای مختلف فرق میکند. مثلا ً در اماکن سربسته این ترس (یا حداقل گونهی خاصی از ترس) بسیار کمتر از اماکنی است که حضور ماموران و یا عناصر وابسته به نظام دیده میشود.
دلیل بنیادیتر را میتوان در غایتمندی استفاده از پوشش جستجو کرد، فردی که از شال استفاده میکند، تلویحا ً بیان میدارد که در صدد پوشاندن بخشی از موهای خود برآمده است. و این البته فارغ از دلیل این پوشش اعم از اختیاری و یا اجباری است. پس حالا با موقعیتی مواجهیم که فرد علی رغم اعلام تمایل برای پوشاندن سر -طوعا ً و یا کرها ً- بخش نامتعارفی از پوشیدهشدهها را نمایان ساخته است و این به سان نیرویی چالشگر در برابر عزم او وارد عمل میشود و ایجاد تضاد میکند. در حالی که در مورد فرد بیپوشش هیچ عزمی و هیچ نیروی چالشگری قابل رهگیری نیست. دقیقا ً به همین دلیل است که پوشش از هر نوعی که باشد، میتواند هم حالت پوشانندگی داشته باشد و هم به خاطر خاصیت غایبکنندگیاش برانگیزاننده باشد. چادرهای جلوباز در مملکت ما و دامنهای بلند چاکدار در ممالک غربی، امروزه خود نمونهی خوبی برای مصادیق این خاصیت دوگانهی پوشش است. شرایطی که من نام آن را «پیدا و پنهان» میگذارم و معتقدم که به لحاظ برانگیزانندگی بسیار کاراتر از بیحجابی معمولی هستند.
به نظر میآید که موقعیت فوقالذکر به سبب وضعیت معلق خود به این آشوب دامن میزند. در واقع این مساله که خود کاربر شال در اغلب مواقع از وضعیت نامتعادل پوشش خود ناآگاه است والا هر آینه در اصلاح آن میکوشید، مخاطب را در وضعیتی دشوار قرار میدهد. شاید مشابه موقعیت کمدینی که در معرض تهدید حیوانی درنده قرار دارد ولی خود به هیچ وجه اطلاعی در این باب ندارد. تماشاگر این نمایش هر لحظه دچار اضطراب خورده شدن قهرمان نمایش توسط حیوان هستند و در عین حال به بیتوجهی و در مواردی خوششانسی قهرمان هم میخندند. خندهای که البته هیچ گاه از ته دل نخواهد بود، زیرا همواره آغشته با چاشنی ترس و اضطراب است.
-------------------------------------
(1) حالا تازه توجه کنید که دلالت هدبند در میان این بانوان چه قدر فرق میکند با هدبندی که مسئولان صدا و سیما بر سر هنرپیشههای شیکان پیکان خود میکشند تا علاوه بر گناه تشخیص رنگ و در مواردی مارک رژ لب و گونهشان، گناه رویت گیسوان دوتای این هموطنان ارجمند بر گردن جوانان غیور این مرز و بوم نیفتد.
(2) در تهران و اصفهانش را که به چشم دیدهام.
نهالی که -احتمالا ً- از روز درختکاری پا به گوشهی حياط ما گذاشته حالا ديگر توی گلدان سفالی ريشه دوانده و در آغوش نسيمهای خنک بهاری جوانه زده؛ بزرگ شده؛ قد کشيده. من هر روز از کنار آن میگذرم. گاهی وقتها توی دلم به او سلام میکنم و دوستاش میدارم. ولی اغلب ذهنم چنان مشغول درگيریهای دنيای آدم بزرگهاست که بیمحل از کنارش رد میشوم؛ بیاعتنا به او. نهال ما تنهاست.
ولی او باز هم قد میکشد. نه اين که برايش مهم نباشد. نه! ولی چارهی ديگری هم ندارد. او هم مثل ما -وقتی بچه بوديم- مجبور است جوانه بزند و قد بکشد.* مادر تازه هر -نمیدانم- چند روز يک بار آبش میدهد و هوايش را دارد. ما که اصلا ً ديمی بار آمديم.
آدم را گاهی هول برمیدارد که توی اين بلبشويی که دنيای ماست؛ توی اين حادثهخيزترين آوردگاه هستی چطور اين همه آدم به سرانجام میرسند. سادهترش اين است که از اين که هنوز زندهام بسيار تعجب میکنم. از زنده ماندن نهال هم تعجب میکنم. از اين که ماهیهای هفت سين اين شب عيدی را طاقت آوردند و نمردند، تعجب میکنم. انگار که برايم اصل مردن باشد. همان طور که وقتی تهران يخبندان بود، برايم اصل زمين خوردن بود. اين ترس، اين حال اضطراب، اگر بدانی چه قدر مرا میآزارد.
*میشود فکر کرد که او چه قدر پرروست که هنوز هم میخواهد زنده باشد و نفس بکشد. يک وقتهايی چنين فکری را دربارهی بعضی از آدمهای پير میکردم. حرصشان برای زنده ماندن حيرتآور بود، اگر بدانی در مورد چه حرف میزنم و خيال بد نکنی.
اردکی تنها به روی آبه
پراشو بسته میخواد بخوابه
اون بالا بالا لکلکی پيدا
مثل اين اردک لکلکه تنها
کاشکی که لکلک دوس شه با اردک
تا که نباشن اين دوتا تکتک...
×××
اين تمام حرف ماست.
عزيز جان! اين عيد غدير هفتمی است که بعد از شما جشن میگيرند. البته اگر بشود اسماش را جشن گذاشت. ديروز روزنامه نوشته بود با چهارده فيلم به استقبال عيد غدير میرويم. فکرش را بکنيد. چهارده فيلم به نيت چهارده معصوم. عزيز جان! بعد از اين همه سال درس خواندن در مدرسهی داراماتيک و لسان اجنبی خواندن تازه تازه دارم به حرف شما میرسم که اصلا ً اين فيلم ديدن و ساختن همان بهتر که حرام باشد. راستاش میخواهم داد بزنم توی دانشکده و به همهی آدمهای توخالی که دوست دارند يک روزی مشهور بشوند فحش بدهم. مثل شما که به ما فحش میداديد و ما شما را دوست داشتيم. همان طور که -خودتان هم میگفتيد- مولوی هم به آدم فحش میدهد و اصلا ً برايش مهم نيست کسی دوستاش داشته باشد يا نه. عزيز جان! جايتان حسابی خالیاست که امسال را فرنگیها به اسم مولوی زده بودند و چه دعوايی بود که اين بندهی خدا مال ترکهاست يا نه. حتما ً اگر بوديد کلی میخنديد و فحش میداديد که :«پدر نامردها! مولانا داره بهتون میخنده و فحش میده.» درست مثل شما. عزيز جان توی دو ماهی که گذشت دو بار توی دو جا که میشد اسم و رسمی به هم زد، اسم نوشتم و رد شدم. باز هم شما عزيز جان؟!
عزيز جان! اين روشی که شما برای آدم شدن ياد دادهايد که آقا جان روی کاغذ نوشته، کار خيلي سختی است. اين جا توی تهران آدمها اصلا ً به اين جور چيزها اعتقاد ندارند. میدانم. باز هم میخواهيد بگوييد که «اکثرهم لا يعقلون» يا چيزي شبيه اين که هميشه تکرار میکرديد. ولی باور کنيد که اين جا همهی بچههای هنرهای زيبا مينويسند تا کسی حاضر شود ترهای برایشان خرد کند. حرف شما اين قدر عجيب است که مجبور میشوم هر بار از شما بخواهم برايم بنويسيد تا باور کنم. راستی چند نفر هم هستند که از بيخ و بن حرفهای شما را منکر میشوند و اغلب، حرفهايتان را که من گردنشکسته پيششان میبرم مسخره میکنند. اين دفعه ديگر اسمشان را برایتان نمینويسم. بايد اسم خودم را بنويسم تا اين قدر دهنلق و بیملاحظه نباشم.
ولی با چند نفر هم دعوايم شده که مطمئنم شما خيلی از اين بابت خوشحال شديد. بابت اين که «همنشين تو از تو به بايد» از دهانتان نمیافتاد و میگفتيد «اوقلوم! بولار سنيی قدريی بيلميلله. بولاری بيراخ!» از همان دست آدمها بودند و سر در آخور خويش فرو برده بودند.
عزيز جان! همان بلای هميشگی باز هم به جانم افتاده. از بیپولی میترسم. شما چه طور آن همه به دور و نزديک کمک میکرديد و باز هم... شما دستتان باز بود. شما را بايد به چند تايی از دوستانم نشان دهم تا بفهمند آدمهايی هستند که هيچ نام و نشانی ندارند ولی خودشان برای خودشان همه چيز دارند و هستند. ولی شما را به خدا باز هم رو بر نگردانيد. آن هم درست لحظهای که میخواهند شما را ببينند. آخر اين طوری باز هم میخندند و من بینصيب میمانم.
عزيز جان! دل جوان، توی اين سن و سال مثل هيچ چيز نيست که بخواهم تشبيه کنم. حتی مثل کفتر چاهی که هنوز هم نمیدانم چه فرقی با همين کفترهای خودمان دارد. اما هيچ کس نداند شما میدانيد که دل جوان آن هم جوان شما، توی اين سن و سال تنها است و بالبال میزند. دل جوانتان را عشق است. عشقی که هنوز هيچ کس از آن خبر ندارد جز دل شما. عزيز جان! اين چند روزه زياد به پر و پای حکومت و نظم حاکم و گفتمان قدرت پيچيدهام. لااقل توی ذهن الکن خودم. کاش میدانستم که اين عشقبازی مشکوک کار شما نيست که بخواهيد مرا از صرافت کلهخربازیهای راديکالمئاب بيندازيد. آخر کيست که نداند شما قديمیها چهها که نمیتوانيد بکنيد. میترسم بگويم شما دعوايم کنيد يا پيش دوستانتان خجالت بکشيد وگرنه میگفتم که شما تا يک جاهايي «تصرف» داريد.
عزيز جان! يک بار از من پرسيديد :«اوقلان! سنيی نسيی دی؟» گفتم قلبم آمده توی دهانم. شما نگاه عجيبی کرديد و بعد هم بلندبلند خنديديد. هان يادم آمد. قبلش با صورتتان جوری نشان داديد: «نمیفهمم» که من ياد کلی آدم افتادم. شايد هم ياد همهی آدمها افتادم. و بعد هم بلندبلند خنديديد. نمیدانم بگويم خوش به حالتان که هيچ وقت قلبتان توی دهنتان نيامد يا نه. ولی عزيز جان! بد به حالمان که يک روز، سر صلات ظهر توی خواب و بيداری ما، قلبتان برای هميشه ساکت شد.
