داشت گوشی MP3 پلیر را توی گوشاش میچپاند که ...
«و فی السماء رزقکم و ما توعدون»*
...مردی که روی صندلی پشت نشسته بود: «ببخشین آقا بلیت دارین؟»
بدون اینکه لحظهای فکر کند، بدون اینکه عقب برگردد، بدون این که بخواهد قیافهاش را ببیند، جوری دستاش را بلند کرد که بشود بلیت را قاپ زد.
* قرآن مجید، ذاریات، 22
اول شب بود. دور هم نشسته بودند و داشتند بلند بلند حرف میزدند.
- «ترکای عوضی آخر کار خودشونو را کردن.»
- «قطعی شد؟»
- «آره تازه قراره یه فیلمم براش بسازن. با شرکت جرج کلونی و دی کاپریو.»
- «ولی آخه شمس و مولوی به اونا ربطی نداره که. این دزدی تو روز روشنه.»
- «یکی باهاس جلوشونو بگیره.»
- «باید بفهمن که عرفان ایرانی هنوز این قدر بیصاحب نشده.»
- «نوبت یونسکوی بیناموسم میشه ولی عجالتاً باید یه تصمیم اساسی بگیریم...»
از در مترو که داخل شد نگاهش صاف افتاد توی چشم دختر که تکیه زده بود به دیوار ته واگن و دستاش را هم به جایی نگرفته بود. پیش خودش فکر کرد عجب تیکهای! و شروع کرد تا شانساش را امتحان کند.
پیرمردی که جلوی آنها نشسته بود بد جوری چشمغره میرفت. «نکنه باباش باشه.»
پسر جوانی هم که بغل دست دختر ایستاده بود قیافهاش شده بود شمر. « نکنه اینم داداششه.»
انگار پشت سرش هم یک عده چهار چشمی زل زده بودند به او که داشت آرام آرام باور میکرد تمام این واگن دختر را میشناسند. هرآن منتظر بود تا کسی یکی از آن آبدارهایش را بخواباند. «نکنه همهی این قطار فک و فامیلاشن.»
دینگ...دینگ...دینگ. خانمی از توی بلند گو گفت :«ترمینال جنوب.»
وقتی شب میشود٬ مراقب خودت باش!