1
-«چون دست بستهایم.» -«آیا؟»
-«و دل شکستهایم.» -«آیا؟»
-«سامرا تنهاست؟» -«حتما"
و ما نشستهایم آیا؟»
2
سامرا شهید حرب نیست.
سامرا شهید «حجت» است.
سامرا گلوی علی اصغر توست و آخرین گواه تنهایی.
سامرا شهید حرب نیست.
سامرا شهید «حجت» است.
حجت تمام بر آنها که شنیدند و باز هم در حوالی «ری» ماندند.
بر آنها که یک بار هم لذت یقین را «تلذی» نکردند.
سامرا شهید حرب نیست.
سامرا شهید «حجت» است.
سامرا تشنهی شهادت است، چه، این حجت است که فریاد «انتصار» سر داده.
سامرا شهید حرب نیست.
سامرا شهید «حجت» است.
سامرا پیش پای تو دریده شد تا از رویش خجالت نکشی.
«حجتم! سرت را بالا بگیر که حریف نامردها شدهای.»
سامرا شهید حرب نیست.
سامرا شهید «حجت» است.
لب تشنگی اصغرت تمام شد.
و تو با جگر «اربا" اربا"» برای من «اماننامه» میخوانی؟
سامرا شهید حرب نیست.
سامرا شهید «حجت» است...
بابا آخه آدم حرفشو به کی بگه؟ پدرم در اومد یکی بیاد به درد دل این بدبخت گوش کنه حالا هی بگو نمیدونم فرمش خوبه خودش کمه.خودش خوبه فرمش بده. بابا من اصلا" اهل قصه سازی نیستم. واسه خاطر اینکه لازم نمیشه اون قدر که آدمهای دور و بر من دراماتیکن: رفته بودم پیش یه بنده خدایی.
بنده خدا: «آقا حسینی به نظر من آدم باید آزاد فکر کنه. آزادِ آزاد. بدون تعصب. الانه منو که میبینی به هیچ چیزی اعتقاد ندارم. به خاطر همینم ذهنام وازه. یکی از انتقادهایی که من به شریعتی دارم همینه که خودشو محدود کرده بود به دین. نمیتونست وسیعتر ببینه. به خاطر همینم من قبولش ندارم. آدم باید ذهنشو آزاد کنه تا بتونه تو این دنیای مدرن تهران زندگی کنه. (توضیح بدهم که یک ماهی میشد از روستاشان آمده بود به تهران. ولی از آنهایی بود که زود با محیط اُخت شده بود. حالا که کار به توضیح دادن کشید این را هم بگویم که از شریعتی همان متن فارسی دبیرستان را خوانده بود و بس. این را بعدا" فهمیدم.) به نظر من آدم اگه بخواد تو این فضا نفس بکشه باید نگاهشو نسبت به اعتقاداتش عوض کنه. یعنی واقعا" همشونو بریزه دور. هر چیزی که برای تو جنبهی مقدس داره تو رو از سازگاری با این دنیای مدرن تهران (جوری میگفت تهران که اگر کسی نمیدانست خیال میکرد دارد دربارهی نیویورک حرف میزند.) عقب میندازه. من همیشه به بچهها میگم که چرا اینقدر راجع به خدا حرف میزنین؟ مگه نمیدونین که نیچه گفته که خدا مُرده.
من: کامپیوترت خیلی قشنگه.
کامپیوترش همان شب سوخت. او هم ناگهان با من قطع رابطه کرد. بعدا" فهمیدم -همان وقتی که دامنه مطالعاتش از دکتر شریعتی بر من هویدا شد- که داده برایش تخم مرغ شکستهاند اسم من درآمده است.
یک
یک آقای صد و پنجاه کیلو گرمی را میشناسم که وقتی دوستان بینمازش ازش پرسیدند که چرا صبح ها از خواب بر میخیزد گفت: «نماز میخونم.»
گفتند: «جدی؟ چرا؟»
گفت: «عادت. (شایان ذکر است که با شنیدن این کلمه اینجانب جگرم به دلیلی که هنوز بر خودم هم نا مکشوف است به شدت سوخت.) تا الله اکبرو میگن خود به خود چشام وا میشه. دست خودم نیست.»
و بقیه دوستان گفتند: «اوهوم.» و من به نظرم رسید که این «اوهوم» سرشار از معانی پنهان بود. مثلا" اینکه «خوووب عب نداره درس میشه» الله اعلم!
همین جور که داشت جگرم میسوخت فکر میکردم که چرا نماز صبحهایم قضا میشوند؟
دو
یک آقایی بود از آشنایان دوره زندگیمان در اصفهان که از این لائیکهای به شدت بیسوادی بود که دوست داشت حرفهای بسیار نغز و پر معنا بزند. (امیدوارم اگر تا حالا افتخار مصاحبت با این دست دوستان را نداشته اید حتما" خدا قسمتتان کند که خیلی باحال است.) یک روز که داشت غروب میشد گفت: «فک نکنی که من خدارو قبول ندارم. یه روز که داشتم نیمرو درس میکردم به خدا گفتم اگه هستی این تخممرغی که میخوام بشکنم خونی باشه و شکستم و خونی بود.»
ناگهان به طرز غریبی حس کردم که کات خوردیم به سکوتی مطلق که در آن چشمانی آرام داشت هر دویمان را مرور میکرد و به او میخندید.
سه
از دوستان کله گندهام شنیدهام که یک آقایی در قم ما هست بیست و هفت هشت ساله و حایز شرایط لازمه. گروهی گمارده شدهاند و مامورند -و طبعا" معذور- که وی را برای تصاحب مسند ریاست جمهوری اسلامی ایران در آینده نزدیک آماده کنند. قرار است بروم به زیارتشان.
چهار
خانم کریستین امانپور چند روزی است که در بلده مقدسه قم به سر میبرند و اینجانب هیچ قراری برای زیارت ایشان ندارم. اگر منتظرید که بگویم با آن آقای حایز شرایط مصاحبه کردهاند کاملا" انتظار صحیحی است. باور ندارید میتوانید گزارش مربوطه را که قرار است پخش شود از CNN رصد کنید. هر چند دلیلی ندارد که حرف این سید اولاد پیغمبر را باور نکنید!
به مبادی قم که رسیدیم به صاحبفرمان گفتم: «آقا داخل شهر تشریف میبرید؟»
گفت: «نه داداش همین جا یه دو رکعت نماز بخونیم و تیز بریم زوّارای امام زمانو بیاریم.»
مردم معتقدند که امام، خوب است ولی فقط مردهاش.
تنهایی خود را میگریم، یا حسین!
به ماندن خود مینگرم و اینکه چه قدر اینجا دلم خواهد گرفت و بغض خواهم کرد که چرا با تو نیامدم.
شب حادثه آرام آرام میآید و من تنهایی خود را میگریم.
کاش مینوشیدم از آنچه به یارانت نوشاندی در شب حادثه.
***
یا حسین! حس میکنم که اگر با تو بودم، فکرم و عمرم خلاصه میشد و لذتهایی را که در گسترهی «حال»ها پخشاند به لحظهای میفهمیدم.
یا حسین! کاش بودم تا فهم را نشانم دهی و روانم را و بعد جهانم را. کاش بودم در شب حادثه که بفهمم: «از کجا آمدهام؟»
کاش بودم با تو در شب حادثه و میخندیدم به سادگی سالهای دور که چه قانع شده بودم -ناخواسته- به متاعی کوچک و سیمایی ظریف و روحی قلیل.
کاش بودم و در شب حادثه از ته دل خندیدن را -برای اولین بار- تجربه میکردم و برای التماس کنندگان ابرو میانداختم و نازآفرین میشدم همان طور که تو هستی.
و حالا شبها تنهایی خود را میگریم که چرا تو را و چشمان عاشق تو را در شب حادثه ندیدم و قلبم میگیرد که چرا در شب حادثه نتپید؟ و تندتر نتپید.
***
صعبترین مصیبت روز جزا حسرتی است که بر عمر رفته میخورم و حالا حس میکنم که «یومالحسرة» من از همین جا آغاز شده.
این شبها که آرام آرام به شب حادثه نزدیک میشوم گریه کردن بهانه نمیخواهد.
...به حسینیّتات «قسم نمیخورم» که گریه کردن بهانه نمیخواهد.
این شبها که آرام آرام به شب حادثه میآیم، ماندهام تا بخوانم که عالم چه قدر کوچک است.
یا حسین! چیزی را میخوانم که تو نشان دادیم.
***
دلم تنگ شده و این خیلی خوب است.
دلم ساکت نیست و این خیلی خوب است.
دلم تنها نیست و این در پردهی ابهام است!
بهمن۸۳
اصفهان
نصفه شب بود. پسر جوان برای این که مادربزرگ پیر و بیمارش از خواب نپرد، یواش عطسه کرد. (به قول یارو گفتنی عطسهاش را خورد.) سه دقیقه بعد خون در سرش لخته شد و مُرد. مادربزرگاش سالهاست برایش عزادار است.
