تبليغاتX
بازی
85/12/25
بهاریه، جوانیه

دو ساعت بیش‌تر نمانده بود. آن هم دو ساعتی که سر کلاس می‌گذشت. ساک و وسایلم همراهم بود که از دانشکده صاف بروم ترمینال و بعد هم یک ماهی بخوابم مثلا تعطیلات نوروزی. گرسنه بودم. صبحانه‌ی مفصل خورده بودم ولی انگار نه انگار. حس می‌کردم خوردنی‌ای در عالم هست که تا آن را نخورم سیر نمی‌شوم. بین دو کلاس، خانم که از پله‌ها آمد پایین همه‌ی پسر‌ها با چشم و ابرو فحش می‌دادند که برو جلو دیگه مردکه‌ی عوضی. رفتم جلو. «سلام!» و «سلام آقای حسینی! دارین می‌رین خونه؟ خوش بگذره. عیدتون مبارک!...» واقعا نمی‌دانم این حرف‌ها را زد یا نه. من داشتم از نزدیک نگاهش می‌کردم. زیاد پیش نمی‌آمد که بشود از نزدیک نگاهش کرد. از بس که چهره‌اش خاص بود اصلا مطمئن نیستم حرف‌هایش را درست شنیدم. چهره‌اش خاص بود. شهری بود. به رنگ لامپ‌های نئون توی خیابان‌های شلوغ شب‌های بارانی. به خودم فکر می‌کردم. به قیافه‌ام، به خانه‌مان، به تمام چیز‌هایی که ازشان مطمئن نبودم فکر می‌کردم. پیش خودم فحش می‌دادم به تمام نداری‌هایم. «خدایا! خیلی نامردی. آخه ما چرا این قدر بدبختیم؟» او رفته بود نشسته بود وسط چمن‌ها و من برای این که کم نیاورم. دست‌هایم را کرده بودم توی جیب کاپشنم و آرام آرام به سوی پسرها می‌رفتم. توی دلم فحش‌ها زبانه می‌کشیدند و لنگر می‌انداختند. «سید! برو بهش بگو خانم با کی داری یه ساعته حرف می‌زنی؟ اونم با موبایل. این کارارو جلو روی ما نکن. آخرش از دستت دق می‌کنم وسط دانشکده ها...» می‌خندید و با زبانش نیش می‌زد. من هم برای این که... واقعا نمی‌دانم برای چه ولی حسابی و بلند بلند خندیدم. جوری که بشنود. نشنید. شنیده بودم که ماجرای «غم پنهانی» من به گوشش رسیده. یکی از شیطان‌های اناث زحمتش را کشیده بود. من خوش‌حال نبودم. خیلی بد بود که طرف خیال کند، این مردک این قدر بی عرضه است که بعد از دو سال هنوز جرات نکرده یک کلام با من حرف بزند. من همان قدر بی‌ عرضه بودم و شاید هم بیش‌تر. دو ساعت مانده بود و بعد یک ماه می‌رفت و من هیچ غلطی نمی‌توانستم بکنم. مثل سه ماه تابستانی که دو بار گذشته بود. مثل تمام خیال‌های این روزها. قلبم درست توی دهانم بود. شرحه شرحه و مملو از فحش و دری وری. به زمین و زمان بد می‌گفتم. به تمام تناقض‌هایی که در آن‌ها درگیرم: «...خطا بود که نبینند روی زیبا را...» را sms کرده بودند برایم. ساعت داشت ده می‌شد. کلاس آخر سال. آخرین کلاس سال. هر چه بد و بی‌راه بود نثار خودم کردم. فکر کردم که حالا دیگر خیلی دیر شده. باشد برای بعد از عید. اما ته دلم می‌گفت حالا دیگر خیلی دیر شده. دو سال دیر شده. پس دیگر خفه شو. برای همیشه.

نوشته شده توسط مصطفا در 22:5 | | لینک به این مطلب
85/12/22
حایل

بچه که بودم جوانکی فروشنده‌ی خرازی محل بود. بس جوات و بس دختر باز. می‌دانید از چه جور آدم‌هایی: از آن‌ها که سگک کمربندشان را می‌انداختند گوشه‌ی شلوار و سبیلشان را مرتب آنکادر می‌کردند، چیزی مشابه چاپلین البته با کمی دخل و تصرف. یک مدتی که از اصلاحشان می‌رفت زایده‌های مشهود، فوق قسمت منظور، بد جوری چندش آور می‌شد. به خصوص برای من که آن وقت‌ها به دلیل نا معلومی -شاید اعتقادی- از این جوانک بدم می‌آمد. هر وقت مادرم ماموریت می‌داد که بروم دکمه‌ای کشی بند تمبانی چیزی بخرم کلی کلنجار می‌رفتم تا به قول امروزی‌ها بپیچانم که نمی‌شد و مجبور می‌شدم به مغازه‌ی مشارالیه بروم و او هماره سرگرم گفت و گو از راه تلفن بود و لا ینقطع زیر لب -جوری که پسرک هفت هشت ساله اگر هم چشم و گوشش باز باشد چیزی نفهمد- متلک بار ناموس مردم می‌کرد و یادم نیست که آن وقت دقیقا راجع به او چه فکر می‌کردم ولی این قدر می‌دانم که هرگز دوستانه و هم‌دلانه نبود. همان وقت هم زیاد جوان نبود. فکر کنم بیست و پنج را پر کرده بود. یک دستگاه موتور گازی آبی رنگ داشت رکس (REX) نام که برای اهل محل آن وقت‌ها شاید خویش‌کاری رخش را داشت خدا می‌داند! قار قار کنان می‌آمد و قارقار کنان می‌رفت. تصویرش برایم به نمودی از حیات با حظ وافر و بی کد خاطر بدل شده بود. پسر جوانی که راحت حالش را می‌برد* و غصه‌ی زن و فرزند هم ندارد. با این شمایل زاقارتش** ولی باز هواخواه دارد میان جماعت نسوان. فکر می‌کردم اگر او هم روزی بی‌خیال شود خیل دل‌شدگان تاب نیارند و از موهبت هستی ساقط شوند. برای کودک هفت هشت ساله برای نوجوان فلان ساله شاید حتی حالا برای جوان بیست و فلان ساله که همیشه تصور رابطه با جنس مخالف دست نیافتنی و فرا واقعی محسوب می‌شد و شاید می‌شود، جوانک مجسمه آزادی محل ما بود.

*****

چند روز پیش داشت با موتور چهار زمانه‌ی سرخی می‌تاخت و نوگلی چادری بر ترک داشت. حایلی این دو را جدا کرده بود. کودکی هفت هشت ساله که بالاخره افسانه‌ی جستن‌های بی‌پایان را به اجبار پایان داد.

 


* لا اقل در دنیای خیال اندود بچگی و نورسیدگی من، او تمام و کمال از نعمت زن متنعم می‌شد و مگر جز این است که فی الحال روایت حقیر است که مبنای دعوای ماست؟

** ببخشید اصلا نمی‌دانم این کلمه را چه طور می‌نویسند. دوستانم هم که احتمالا می‌دانند خوابند در این ظلمات شب. بعید هم می‌دانم در معین چیزی بتوان یافت.

نوشته شده توسط مصطفا در 2:18 | | لینک به این مطلب
85/12/15
طبع آزمایی
لب خط عزیزی است.
صبح داغ خرداد،
صبح روز امتحان،
با لذیذ ترین فسفری عالم،
بارها دوره اش کردی.

نوشته شده توسط مصطفا در 1:12 | | لینک به این مطلب
85/12/10
لگد پرانی در عالم استعاره

یکم: نمی‌دانم چرا چند روز است هر آدم  کت و شلواری ته ریش داری می‌بینم  خیال می‌کنم شهرام است. مثل مال باخته‌ها شده‌ام. مثل جوانان عشق موتوری که سی.دی.آی شان را گم کرده‌اند و تمام سی.دی.آی های شهر به چشم‌شان آشنا می‌آید.

 

دوم: کجای کار چه کسی یا چه کسانی می‌لنگد که به موجودی غرغرو بدل شده‌ام که فقط بلد است به زمین و زمان فحش بدهد ؟

 

سوم: من که ریشم -خدا را شکر- هنوز بند جایی نیست خود سانسوری پیشه کرده‌ام: وقتی می‌نویسم نام و نشان تک تک کسانی را که نشانی وبلاگم را دارند از نظر می‌گذرانم. نکند حرفی بزنم که برای آینده‌ی موهوم ِ دور، بد بشود. یک مدت هوای این‌ها را دارم چندی هم از آن سوی بام ساقط می‌شوم. اصلا" معلوم نیست -بله برای خودم هم- که بنده در حال چه غلطی هستم. این وسط «من» کدام گوری است ا... اعلم. چند وقت پیش یک دوست چپ که اسمش در دفتر وبلاگ محفوظ است، پس از رویت «بازی» به آوای جلی گفت: «پس تو می‌آی پیش من پوست عوض می‌کنی؟» اشارت داشت به مطالب بچه مسلمانی حقیر سراپا تقصیر. لرزیدم نه به خاطر هر چه که فکرش را بکنید. به خاطر «من» که اصلا" معلوم نیست این وسط کجا گم و گور شده و آن قدر گم و گور شده که فقط وقتی یک دوست چپ با لگد می‌گذارد توی گیج‌گاهت (نیازی به توضیح نیست که فقره‌ی لگد و متعلقاتش استعارتا" آمده‌اند) آنی به یادش می‌افتی و می‌لرزی و تمام. به دوست چپم هیچ کاری ندارم. هر چه می‌کند به خودش مربوط است. من حسابم را با خودم باید صاف کنم. دوست چپم! دوست چپ خوبم! بزن! لطفا تا جا دارد به گیج‌گاه و سایر "گاهان" حقیر لگد بزن تا خواب مستی بپرد. لگد بزن تا دیگر از لگد خوردن نترسم. لگد بزن بلکه تکلیف مان یک‌سره شود.

  وای به حال جماعت جویای کار.

نوشته شده توسط مصطفا در 22:26 | | لینک به این مطلب
85/12/10
ناراحتی
خوش به حال عقاب ها. هیچ وقت از انتقام خرگوش هایی که خورده اند، نترسیده اند.
نوشته شده توسط مصطفا در 1:51 | | لینک به این مطلب
85/12/08
عادت نکنیم خوب. چه کاریه؟

همیشه فکر می‌کردم شجریان آن‌قدر که من با گوش کردن به آوازش حال می‌کنم، خودش حال نمی‌کند...

از وقتی هم‌سایه‌ی این موسیقی‌دان‌های «هنرهای زیبا» شده‌ام دیگر تقریبا"مطمئن‌ام.
نوشته شده توسط مصطفا در 21:20 | | لینک به این مطلب
85/12/05
قضاوت

- «ممکنه باورش سخت باشه ولی من مطمئن‌ام که همیشه از دل سیاهی ِ محض، نور پیدا می‌شه.»

امان نداد حرف ِ طرف تمام شود. فوری در گوش‌ام خبر داد که:« طرف تابلو انجمن حجتیه‌ای می‌زنه.»
نوشته شده توسط مصطفا در 0:8 | | لینک به این مطلب
85/12/02
یادآوری
پول چیزی است که خرج می کنند تا تمام شود.
نوشته شده توسط مصطفا در 16:51 | | لینک به این مطلب
85/12/01
تردید
آخر های پاییز بود. یک جعبه انار خشک و پلاسیده را گذاشته بودند کنار کیسه زباله. اولش فکر کردم آشغال است ... ولی شاید هم ماهیانه باشد.
نوشته شده توسط مصطفا در 0:2 | | لینک به این مطلب