تبليغاتX
بازی
86/01/31
sms

یادت هست آن روز صبح زود پیام کوتاه فرستادی؟ خواستم جواب سلام‌ات را بدهم. زودی Reply کردم Salam. آن قدر زود که شد Salma. یک‌هو یاد حافظ افتادم. یادم آمد:

 

سَبَتْ سَلمی بصُدغَیْها فوادي*

و روحی کلُّ یوم ٍ لي ینادي

خدایا بر من بی‌دل ببخشای

و واصلني عَلی رغم ِالاعادي...

 

قرار نبود فقط جواب سلام باشد. یک چیزی می‌خواستم بنویسم که یادم رفت.

 

* سلمی به دو گیسوی خویش از من دل ربود. (حافظ حسین الهی قمشه ای۱۳۸۲، پیک علوم)

نوشته شده توسط مصطفا در 14:11 | | لینک به این مطلب
86/01/28
اصطلاح

فقط اسمش عشق‌بازی است؛

نه عشق است و نه بازی.

نوشته شده توسط مصطفا در 19:43 | | لینک به این مطلب
86/01/23
تصمیم
تا کی باید چوب ندانم‌کاری دیگران را بخوریم؟
بگذارید یک بار هم چوب ندانم‌کاری خود را بخوریم.
نوشته شده توسط مصطفا در 18:36 | | لینک به این مطلب
86/01/16
این دیگر قصه نیست
چند وقتی است دچار بیماری (اگر بشود اسمش را بیماری گذاشت) عجیبی شده‌ام: از این‌که دیگران مراقب حفظ سلامتی و آرامش و آسایش خود هستند حالم به هم می‌خورد.
از تمام دوستان تقاضامندم. راهنمایی کنید.

نوشته شده توسط مصطفا در 16:23 | | لینک به این مطلب
86/01/14
و اما بعد

می‌دانم ای عزیز که «خنده کردن» بر دو قسم است: یکی «برای کسی خنده کردن» و دیگر «به کسی خنده کردن».

و نیک می‌دانی ای عزیز که آن اجله‌ی نساء، در آن تمثال کذا، برای کسی خنده نکرد.

نوشته شده توسط مصطفا در 17:26 | | لینک به این مطلب
86/01/11
فلاش بک

بغل دستی من اشتباه می‌کرد. طرف هیچ ربطی به انجمن حجتیه نداشت. داشت درباره‌ی پالپ فیکشن* (کوئنتین تارانتینو،1994) حرف می‌زد.

 

*درباره‌ی این فیلم آن قدر مطلب (فارسی و انگلیسی) در اینترنت هست که آدم را از لینک گذاشتن منصرف کند. برای یادآوری می‌گویم که یکی از بن‌اندیشه‌های پررنگ در فیلم «رستگاری» است!!

نوشته شده توسط مصطفا در 17:48 | | لینک به این مطلب
86/01/10
مراد

این اولین باری بود که کسی به او آب تعارف می‌کرد. همانی که کمی بعد با چاقو سرش را برید.

نوشته شده توسط مصطفا در 3:21 | | لینک به این مطلب
86/01/07
هزارپا

سلام خانم ...، امشب یک هزارپای گوشت‌خوار را جلوی در اتاقم کشتم. مادرم گفت :«مواظب خودت باش. "جفت"اش همون دور و وراس. حتما" می‌آد سراغت.»

یعنی حتما" می‌آد سراغم؟

نوشته شده توسط مصطفا در 3:24 | | لینک به این مطلب
86/01/04
متناقض نما

یکم: دوستی دگر‌اندیش ندا در داد که در جایی از دل من نشست و شاید هم دلم نبود ولی یادم مانده پس باید جایی نشسته باشد که یادم بماند. می‌گفت که این سیل خروشان خشونت که روی آنتن تلویزیون ما جاری است، به خاطر محذوری است که متولیان صدا وسیما در پخش رومانس و برنامه‌های عاطفی دارند. که البته (بی‌انصاف نباشیم) با توجه به سیاست‌هایی که برگزیده‌اند، کاملا طبیعی است.(1) اما خشونت کاری به این حساب و کتاب‌ها ندارد و اثر خود را می‌کند. به ویژه درباره‌ی بچه‌ها که به نظر (غیر کارشناسی) بنده آسیب پذیرترند در این مورد خاص. فکر می‌کنم بد‌ترین نوع خشونت همان است که با مخاطبش قرار می‌گذارد تا به کتک خوردن بی دلیل یک عده از همه جا بی خبر و بی دفاع بخندد، مثلا کمدی.

دوم: بچه که بودم کارتون تام و جری عذاب آور بود برایم. و با مزه این که وقتی می‌دیدم همه‌ی هم سن و سال‌هایم با اشتیاق تماشایش می‌کنند جرات نمی‌کردم ساز مخالف بزنم و نظرم را بگویم.ولی در واقع همیشه از قصه‌گوی موش و گربه ینگه دنیایی دل چرکین بودم و پیش خودم فکر می‌کردم که گربه‌ی بی‌نوا مستحق چنین عقوبتی نیست و بر عکس ِ همه هیچ دل خوشی از موش قصه نداشتم و جالب‌تر این که به این واقع بیرونی دل‌خوش بودم که گربه‌های محل خودمان دمار از روزگار موش‌های بی‌مصرف در می‌آورند.

من از چه می ترسیدم؟ نکته در فرق من و سازندگان تام و جری بود. برای من در آن سن و سال ضرب و جرح "بغیر حساب" و نا عادلانه، غیر طبیعی می‌نمود و (مثلا) ظلم پذیر نبودم. ولی آن‌ها به مقتضای قصه‌شان کتک خوردن، له شدن، آکاردئون گردیدن(!!) و در یک کلام مرگ تدریجی گربه را به عادی‌ترین اتفاق این اطراف تبدیل کرده‌ بودند. این با میل درونی من (در کودکی و خامی)(2) تناقض داشت. من از "تناقض" می‌ترسیدم.

 

***

(1)   عاقلان دانند که این محذور و این سانسور پیشگی بیش‌تر از میان خلق ‌پارسی گوی بر‌می‌خیزد تا جماعت حاکمان و آمران.

(2)    الحمد لله این‌ قدر این در این سال‌ها بی دلیل کتک خوردند و تماشا کردیم و (اگر خدا قبول کند) بی دلیل کتک خوردیم و تماشا شدیم که گاهی وقت‌ها دوست دارم نیم کیلو تخمه آفتاب گردان بخرم و تام و جری را ساعت‌ها تماشا کنم. حالا چند روزی که می‌گذرد و کتک نمی‌خورم "متناقض نما" (مثل قطب نما) می‌شوم.

نوشته شده توسط مصطفا در 22:44 | | لینک به این مطلب
86/01/01
مخدر

اصفهان که بودم، دوستی داشتم که به فال حافظ پای سفره‌ی هفت سین اعتقاد عجیبی* داشت. همیشه هم برایش غزلی می‌آمد که با این بیت آغاز می‌شود: «ساقیا آمدن عید مبارک بادت/ وان مواعید که کردی مرود از یادت»**. هر سال بعد از تعطیلات مرا که می‌دید با شور خاصی می‌گفت: «سید! امسال دیگه می‌شه.»

 

در آن چهار سالی که من آن‌جا بودم نشد.

 

 

* این واژه‌ی عجیب هم در نوع خودش خیلی عجیب است. چه جاهایی که به کارش نمی‌بریم.

** این که از این غزل حافظ چه برداشتی داشت نمی‌دانم و این که چه ربطی به "شدن" داشت هم کماکان برایم نامکشوف است. شاید همین که دم عیدی در غزلش واژه‌ی "عید" هست برایش کافی بود.

نوشته شده توسط مصطفا در 16:35 | | لینک به این مطلب