تبليغاتX
بازی
86/02/26
خداحافظ رقیب!

پول داشت؛ زور داشت؛ شناس بود. البته که عاشق نبود ولی من به نفع خودم کشیدم کنار.

نوشته شده توسط مصطفا در 1:36 | | لینک به این مطلب
86/02/21
الهیات

گفته بود: «می‌ترسم.» گفته بود: «از چی می‌ترسی؟ مگه خدا رو نمی‌بینی؟» گفته بود: «مردک من از همون خدا می‌ترسم.»

نوشته شده توسط مصطفا در 23:8 | | لینک به این مطلب
86/02/18
مساله
گاهی وقت‌ها مساله، از کدام طرف تا کردن روزنامه‌ایست که تازه از دکه خریده‌ایم وقتی قرار است چند قدمی روزنامه به دست، راه برویم.
نوشته شده توسط مصطفا در 0:56 | | لینک به این مطلب
86/02/13
ترس
می‌گویم: «یه آدم مهمی گفته که هیچ کس تا حالا از نبودن روز نترسیده. همیشه از این می‌ترسیم که اگه شب نبود چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟» می‌گویی: « آره. انگار هیچ کی، هیچ وقت، فکرش‌م نمی‌کنه که ممکنه یه روزم، روز نباشه.» می‌گویم: «اون آدم مهم یه چیز دیگه هم گفته. گفته هیچ کس تا حالا از نبودن مرد نترسیده. همیشه از این می‌ترسیم که اگه زن نبود چه خاکی به سرمون می‌کردیم؟» تو می‌پرسی: «کی بوده حالا این آدم مهم؟» من می‌خندم: «والله درست یادم نیست شایدم خودم بودم.»
نوشته شده توسط مصطفا در 0:22 | | لینک به این مطلب
86/02/07
خیانت؟

یکی از آن شب‌های سرد، لحاف را که محکم پیچاندم دورمان، گفتی : «یاشار! حیف شد؛ خیلی دیر رسیدم. وقتی همه‌ی شعر‌ها را گفته بودند. وقتی همه‌ی قافیه‌ها را دزدیده بودند. وقتی همه‌ی حرف‌ها دیگر کهنه بود. وقتی دیگر نمی‌شد جنایت و مکافات نوشت و کلی معروف شد.» تو گفتی و گفتی تا در آغوش من خوابت برد. توی دلم گفتم: «حیف شد؛ دیر رسیدم. وقتی تو مال کس دیگری بودی.»

 

نقل قول مستقیم از میان خاطرات یاشار قبادبزنی(۱۳۶۵-۱۳۳۲)

نوشته شده توسط مصطفا در 20:39 | | لینک به این مطلب