تبليغاتX
بازی
86/06/26
واج‌ آرايي
داشت از آن گوشه‌ي ميدان انقلاب مي‌گذشت كه چند تا سينما با هم دست داده‌اند. چند تا فروشنده‌ي دوره‌گرد، سيار، از كنارش گذشتند و "سي‌دي، سي‌دي" زبان گرفته بودند. صدايش برايش قشنگ بود. آرام شروع كرد به تكرار ذكر. هنوز به پل هوايي نرسيده بود كه به دستش دست‌بند زدند.
نوشته شده توسط مصطفا در 16:41 | | لینک به این مطلب
86/06/24
وهم
کوچک‌تر که بودم خیال می‌کردم آدم بزرگ‌ها جلوتر هستند. حالا که بزرگ‌تر شده‌ام خیال می‌کنم: «چه قدر کوچک‌تر‌ها جلو هستند!»

پ.ن: جای "جلوتر" می‌توان تمام  -حداقل برخی- چیز‌هایی که خوب می‌پنداریم گذاشت. فرقی نمی‌کند.

نوشته شده توسط مصطفا در 23:4 | | لینک به این مطلب
86/06/18
خاطرات سفر هفته‌ی پیش به مناطق محروم
با یک ان هفتاد و خرده‌ای زپرتی صدای آقای الاغ  را -فقط چند ثانیه- برای خانم الاغ پخش کرد. مخدره طناب‌ پاره کرد و دو تا هم زیر چشم هیئت همراه و گذاشت و سر به بیابان. تا کنون هم -که چند روزی گذشته- اطلاعی از نام‌برده در دست نیست. آن وقت تو...

نوشته شده توسط مصطفا در 22:38 | | لینک به این مطلب
86/06/14
ترس و بخت

من از که باک دارم؟ خاصه که یار با من

از سوزنی چه ترسم؟ وان ذوالفقار با من

کی خشک‌لب بمانم؟ کان جو مراست جویان

کی غم خورد دل من؟ وان غمگسار با من

تلخی چرا کشم من؛ من غرق قند و حلوا

در من کجا رسد دی؟ وان نوبهار با من

از تب چرا خروشم؟ عیسی طبیب هوشم

وز سگ چرا هراسم؟ میر شکار با من

در بزم چون نیایم؟ ساقیم می‌کشاند

چون شهرها نگیرم؟ وان شهریار با من

در خم خسروانی می بهر ماست جوشان

اینجا چه کار دارد رنج خمار با من؟

با چرخ اگر ستیزم، ور بشکنم بریزم،

عذرم چه حاجت آید؟ وان خوش‌عذار با من

من غرق ملک و نعمت، سرمست لطف و رحمت

اندر کنار بختم وان خوش کنار با من

ای ناطقه‌ی معربد، از گفت سیر گشتم

خاموش کن وگر نی صحبت مدار با من
نوشته شده توسط مصطفا در 17:53 | | لینک به این مطلب