امن یجیب المضطر اذا دعاه و یکشف السوء...
قرآن-سوره نمل آیه ۶۲
خنک نسیم معنبر شمامهی دلخواه
که در هوای تو برخاست بامداد پگاه
حافظ
شبهای قدر توی مسجد دانشگاه آن قدر غریب بود که نمیتوانم برایت توضیح دهم. نوای دسته جمعی و یک دست "سبحانک" بی هیچ بانگ بالاتری تمام شبستان را میگرفت(۱) و بوی ملایم بهار نارنج هم. با یحیی همیشه حرفمان میشد که بوی ادکلن نفر کناری است یا از توی ایرکاندیشن مسجد میفرستند تو. بوی بهار نارنج توی سرمای سیاه زمستان که تا مغز استخوان را میسوزاند. انگار نفس به نفس محمد صدرا داده بودم در خشکی کویر اصفهان. انگار که تمام چهار باغ بالا و پایین برای من بود. اصلا انگار که تمام چهار باغهای عالم برای من بود. از در مسجد که بیرون میزدم، خیالم بود که همه به من خیره شدهاند ولی عین خیالم هم نبود. دوست داشتم همهی دوستهایم را بغل بگیرم، ببوسم و عید مبارکی بگویم. فکرم این بود که همهتان فردا صبح مرا نخواهید شناخت و همین طور هم بود. بوی ملایم بهار نارنج توی سیاه زمستان اصفهان که تا مغز استخوان را میسوزاند، تازه بود. و من فکرم این بود که اتفاقا اگر قرار باشد تو بالاخره چیزی را بفهمی همین سند خوردن تمام چهار باغهای عالم است به نام من، آن هم در سیاه زمستان اصفهان. به خاطر همین همیشه توی جمع خوانی یکدست اهالی مسجد ساکت بودم و آرام گوش میکردم. مگر صدایت را از آن ور پرده بشنوم. حق هم داشتم. آخر صدای همه میآمد. حتی "و هم منکرون" هم "یا سبوح یا قدوس" خوان شده بودند. پس چه اشکالی داشت که تو هم با همان آدامس اربیت اوکالیپتوس که صبحهای زود میجویدی، در جمعخوانی غریب ما باشی؟ یحیی نمیفهمید. فکر میکرد دیوانه شدهام.
- :آخه اصلا فرض محالم که بیاد. مگه مخشو خر گاز گرفته از اون ور شهر بکوبه بیاد دروازه شیراز؟
- :حتما گاز گرفته اگه نیاد.
داشتم میگفتم. فکر میکردم اگر برایت توضیح دهم و خوب توضیح دهم تو هم قانع میشوی و تازه بهتر: به من حق میدهی که منتظر صدایت باشم توی یکدستی نوای دستهجمعی سبحانک. یحیی، اما از همان اول هم میگفت که کور خواندهام. بوی ملایم بهار نارنج، تملک اراضی مرغوب اصفهان و نوای یکدست مناجات هیچ کدام قابلیت ارائه ندارند. مثل بعضی حرفها که با هم قرار میگذاریم، همان جا زیر خاک دفن کنیم و جایی نبریم. که اگر هم ببریم کسی چیزی از "بعضی حرفها" نمیفهمد. شاید هم به همین خاطر فکر میکردم اگر تو هم باشی دیگر همه چیز حل است. من صدای تو را میشنوم و تو هم سکوت مرا. دیگر لازم نیست بگویم چه طور صاحب این همه ثروت شدهام. آخر آن وقت تو هم توی تمام چهار باغها شریکی. تو هم دیگر دلواپس هیچ نیستی و آرام از مسجد بیرون میزنی و این بار دیگر حتما همهی آدمها به تو خیره شدهاند. آن وقت مجبور نبودم فردا صبح، مدام از بوی ملایم بهار نارنج توی سیاه زمستان بگویم با زبان بی زبانی. که تو خودت چکیدهی تمام نسیمهای خنک میشدی و تو خودت مجردترین نوای آسمانی میشدی و تو خودت بهشت میشدی برای من.
----------
تا بند آخر همیشه ساکت میماندم و صدایت را میخواستم که نبود و بعد نگاهی به سقف مسجد و سلامی و کلامی و باز هم نگاهی و تو آرام دور میشدی و تو آرام کم میشدی و من میدانستم فردا صبح تو باز هم آدامس اربیت اوکالیپتوس خواهی جوید و من باز هم در سیاه زمستان اصفهان نفس به نفس محمد صدرا خواهم داد.
(۱) و خوانندهای که آن قدر میفهمد که باید گذاشت آدمها صدای مناجاتشان را بشنوند و آن قدر خودخواه نیست که بخواهد صدایش را به رخ بکشد.