تبليغاتX
بازی
87/01/29
اندیشه‌ در باب پوشش

یکم

فقره‌ی بد‌حجابی از آن جمله چیزهایی است که فقط در مملکت ما پیدا می‌شود. از آن جا که حفظ حجاب «اسلامی» جزو مقررات نظام کنونی ایران محسوب می‌شود، خانم‌های ایرانی مجبورند نوع خاصی از پوشش را به کار برند که مورد مواخذه‌ی مسئولان «امنیتی» کشور واقع نشوند. در سایر کشورهای دنیا، این مساله کاملا ً روشن و خط‌‌ کشی شده است. در اروپا، به طور مثال، داشتن حجاب در اماکن عمومی اختیاری است و کسانی که به این مساله علاقه‌ای ندارند، بی‌حجاب خواهند بود. پس در آن جا خانم‌ها یا باحجاب هستند و یا بی‌حجاب. اما این بد‌حجابی محصول عصر بد‌ترکیب ماست که موقعیتی معلق دارد و به قول علمای علم نشانه‌شناسی به شدت نشان‌دار است. رعایت حد‌اقلی حجاب در ایران ما هم به نوعی پالس منفی برای واضعان و تابعان چنین مقرراتی است و هم پالسی مثبت به، اغلب، جوانان هم سن و سال از جنس مخالف برای اعلام تفاوت از سایر دختران محجبه و «خوب‌حجاب» که رابطه با جنس مخالف را عموما ً غیرقابل‌قبول و «خلاف شرع» می‌دانند.

به هر حال نوع  حجاب امروزه آن چنان شکل گسترده و پیچیده‌ای به خود گرفته که بررسی جزئی آن به این سادگی‌ها ممکن نیست. مثلا ً تصور کنید چه تفاوتی میان دختران بد‌حجاب با مقنعه‌ی مشکی و دختران بد‌حجاب با روسری و شال‌های رنگی وجود دارد. ناگفته پیداست که تفاوت مذکور به طبقه‌ی اجتماعی و سن و سال آن‌ها مربوط است. تغییر پوششی مانند مقنعه به روسری و شال با افزایش سن خانم‌ها محتمل‌تر به نظر می‌آید. زیرا خانم‌های بسیار جوان اغلب به خاطر حضور در مدرسه و یا دانشگاه، از «سر کردن» اقلام فوق‌الذکر محرومند و حضور فیزیکی آن‌ها در اجتماع بیشتر با مقنعه‌های مشکی اتفاق می‌افتد. اما این حکم هم هرگز کلی نیست. زیرا عوامل متعدد دیگری در تغییر این فرآیند دخیل هستند. مثلا ً تعداد زیادی از خانم‌های سن و سال دار تر هم به سبب حضور در ادارات دولتی و علی‌رغم عدم تقید به حفظ « شعائر اسلامی» نسبت به استعمال مقنعه مشکی اقدام می‌کنند. در شهری مانند تهران، این نوع متفاوت پوشش سر، در محلات مختلف، و در میان طبقات اجتماعی هم قابل بررسی به نظر می‌رسد. دختران جوان در محلات سنتی بیشتر مایل به استفاده از مقنعه به عنوان پوشش سر هستند. زیرا علاوه بر آن که امکان مانورهای متنوع در مقاطع مختلف روز و شب را، به راحتی، در اختیار کاربر قرار می‌دهد، به سرعت قابل جرح و تعدیل است و جای چندان اعتراضی هم برای والدین و خانواده‌ی، احتمالا ً، سخت‌گیر باقی نمی‌گذارد. اما در محلاتی که تنها عامل تهدید عوامل «امنیتی» نظام هستند، استفاده از شال‌های رنگی بسیار مورد توجه است. زیرا این گونه‌ی خاص از پوشش امکان دسترسی هر چه بیشتر را به لحاظ بصری ارائه می‌کند و نسبت به مقنعه‌های کلاسیک شرایطی نمایان‌گرتر دارد. خود نوع «سرکردن» انواع شال‌ها و مقنعه‌های مشکی ماجرایی علی‌حده است که باز هم به انشعاب‌های تازه‌ای در طبقه‌بندی بد‌حجاب‌ها منجر می‌شود. ماجرایی که اگر با دقت و حساسیتی بیشتر از آن چه ما به عنوان «شهروندان روزمره» ایرانی داریم و نزدیک‌تر از آن چه فرنگی‌ها دارند، مطالعه شود، به شدت تامل برانگیز و در عین حال غم‌بار است.

جالب آن جاست که حتی بین «خوب‌حجاب»ها هم انشعاب‌های گوناگونی قابل ره‌گیری است. اول از همه نوع چادر که امروزه در اشکال و قواره‌های متعدد استفاده می‌شود، خود به نوعی معرف نوع بینش کاربر آن است. تا آن جا نام مشهور و البته عجیب یکی از این پوشش‌ها چادر «دانشجویی» است که خود به تنهایی معرف میزان وابستگی این گونه را به قشری خاص در جامعه بیان می‌دارد. این جانب البته به سبب قلت حشر و نشر با این مخدرات در جریان جزئیات گونه‌های متفاوت این پوشش تحسین شده‌ی نظام، نیستم ولی به عینه مشاهده کرده‌ام که اشکال آستین‌دار و در مواردی زیپ‌دار این پوشش نیز به کار می‌رود که لامحاله خود دلالت بر نوع نظرات کاربر راجع به ماهیت و کیفیت حفظ حجاب می‌کند و خود پژوهشی جدا را می‌طلبد.

از این نوع چادر که بگذریم، نحوه‌ی به کارگیری و یا به عبارتی «سرکردن» آن نیز بر چند گونه است. یکی شیوه‌ی مرسوم و کلاسیک آن که به نظر می‌رسد، کماکان پرطرفدارترین شیوه نیز باشد و آن نگه داشتن آن با دست در حول و حوش گردی صورت است که البته در موارد اضطرار کار به دندان هم می‌رسد که گفته‌اند «الغریق یتشبث بکل حشیش». (به یاد بیاورید مثلا ً پروانه‌ معصومی را در رگبار بهرام بیضایی) اما گونه‌ی دیگر آن در چادر‌های جدید دیده می‌شود که چادر توسط کشی همرنگ و اغلب تره‌ای به سر (شاید هم گردن. نمی‌دانم) متصل است و در این حالت دست‌ها آزاد است و بیشتر وقت‌ها جلوی چادر هم باز است زیرا دیگر دست‌ها دو سر آن را به هم نمی‌رساند. لذا این نوع پوشش اجازه می‌دهد که زیر چادر هم در معرض دید تماشاگران قرار بگیرد. اساسا ً به نظر می‌رسد که چادر‌های به اصطلاح «ملی» امکان بیشتری را برای برجسته‌سازی جذابیت زنانه فراهم می‌کند ولی در عین حال باید اعتراف کنیم که با توجه به آزاد بودن دست‌ها امکان بیشتری هم به کاربر خود می‌دهد.

به کارگیری روسری رنگی یا مقنعه در زیر چادر نیز خود به تفاوت‌های جدیدی میان کاربران این پوشش دامن می‌زند و آن‌ها را به شعوب و قبایلی تازه بدل می‌کند. در واقع به نظر می‌رسد که در میان چادری‌ها هم با طیف گسترده‌ای از پوشش روبرو هستیم اما بر خلاف آن چه در میان بد‌حجاب‌ها مرسوم است، اختلاف پوشش در این جا بیشتر از آن که متاثر از طبقه‌ی اجتماعی و سن و سال باشد، معرف نوع باورها و عقاید کاربران آن است به طوری که شاید بتوان میزان بنیاد‌گرایی و در سوی مقابل تساهل و تسامح آن‌ها را در مسائل شرعی و دینی حسب نوع پوشش آن‌ها سنجید.

دو گونه‌ی دیگر را نیز اضافه می‌کنم: یکی بانوانی که به شدت به قوانین پوششی شرع اسلام باورمند هستند و در عین حال از چادر استفاده نمی‌کنند. اما مانتوی آن‌ها بلند و گشاد است و تعمدا ً علاوه بر استفاده از مقنعه یا روسری هد‌بندی هم بر سر دارند که از هرگونه بیرون زدن غیر منتظره‌ی گیسوان خود جلوگیری کنند. این بانوان عموما ً هیچ ماده‌ی آرایشی نیز روی چهره‌ی خود به کار نمی‌گیرند تا به تمامه به شرعیات پایبند بوده باشند.(1) این بانوان نیز گرچه ممکن است بدوا ً این تصور را به ذهن متبادر کنند که به سبب محذور حجاب‌مند شده‌اند، اما یک قیاس کلی میان آن‌ها و همکاران و همراهانشان ما را به این نتیجه می‌رساند که آن‌ها به سبب باورمندی به مقررات اسلامی عمدا ً از هرگونه تخطی در مقوله‌ی حجاب گریزانند، هر چند به لحاظ خانوادگی و اجتماعی اجباری به استفاده از چادر ندارند. اما نقطه‌ی مقابل این‌ها خانم‌هایی هستند که به لحاظ اجتماعی یا خانوادگی مجبور به چادرند. اما در لایه‌های زیرین توجهی به اصول شرعی حجاب اسلامی‌ ندارند. نمونه‌ی این خانم‌ها را در شهری مانند قم بسیار می‌توان دید. خانم‌هایی چادر به سر، با موهای افشان رنگ‌کرده و آرایش هفت‌قلم و مانتوی تنگ کوتاه و شلوار برمودا شاید. و دیگر مواردی که در هر زن بد‌حجاب یافت می‌شود، اغلب در این‌ها یافت می‌شود و تنها بر سر این مجموعه‌ی برانگیزاننده، پوششی کشیده می‌شود تا به ناگاه حریم عفت و عصمت در شهر مقدس قم دریده نشود. یا اگر می‌شود لااقل از رو نشود. پوشش این خانم‌ها به خصوص جوان‌هاشان تمام دلالت‌هایی را که پوشش خانم‌های بدحجاب بی‌چادر ایفاد می‌کند، داراست. با این تفاوت که چادرشان نشانی از محذور اجتماعی محیط اطرافشان است. البته این مورد تنها محدود به شهر قم نمی‌شود و کمابیش در شهرهای دیگر هم به چشم می‌خورد.(2)

درست به نظر نمی‌رسد که تفاوت‌های اعجاب‌برانگیز اقشار مختلف ایرانیان را در عرصه‌های مختلف فکری و فرهنگی حاصل این تفاوت در گونه‌های پوششی بدانیم. بلکه کاملا ً برعکس؛ این انواع و اقسام پوشش‌ها در جامعه بازتاب تفاوت‌های چشم‌گیر ایرانیان در طرز فکر و رفتار است. تفاوت‌هایی که گاهی آن قدر شدید می‌شود که در گفتگوی میان دو شهروند از دو قشر مختلف این شبهه پدید می‌آید که گویا این‌ها هیچ نسبت ملی با هم ندارند و چه بسا از شدت افتراق برای یکدیگر موجوداتی  فرازمینی به نظر بیایند در حالی که منزلشان می‌تواند در چند قدمی یکدیگر باشد.

 

دوم

اما موقعیتی که به خصوص می‌خواهم به آن اشاره کنم، موقعیت لغزان شال روی سر خانم‌هاست. منظورم از موقعیت لغزان حالتی است که شال بر اثر تحرک سر کاربر به تدریج به سوی عقب سر رانده می‌شود و میزان بیشتری از موهای سر را نمایان می‌کند و در آستانه‌ی افتادن است. در اماکن عمومی  و در چنین شرایطی وضع بسیار عجیبی در مخاطبان به وجود می‌آید. آن‌ها با آن که با برهنه شدن سر طرف مقابل مشکلی ندارند خود را در وضعیتی می‌بینند که ناخودآگاه بدل به ضابطان قوه‌ی قضاییه شده‌اند و خود به خانم همراهشان تذکر می‌دهند که نسبت به حفظ حجابش اقدام کند. اما در عین حال حسی درونی حماقت موجود در این تذکر را به رخ می‌کشد و آن‌ها شاید تعجب کنند که چطور تبدیل به مامور منکرات شده‌اند. لذا تلاش می‌کنند که به تذکر خود صورتی طنزآلود بدهند. در این حال هم واکنش «پس‌بیانی» مناسب‌تری محتمل است و هم حماقت موجود در تذکر بسیار کم‌رنگ می‌شود. اما این نوع گفتگو، به نظر می‌آید، صورت مختصر و غیر مستقیم عبارتی طولانی و صریح باشد. فرد همراه به جای استفاده از طنز و هزل می‌تواند این طور حرف بزند: «فلان جان! می‌دونم متوجهی که سر کردن شال به هر صورتی که باشه در موقعیت و بافت خنثی هیچ تاثیری روی من نمی‌ذاره. اما این جا با توجه به بافتی که توش قرار داریم، این موقعیت آویزون شالت منو ناراحت می‌کنه. می‌تونه دلایل زیادی داشته باشه. مثلا ً این که صابون کمیته به تنم خورده باشه یا این که تصور موقعیت حقارت‌بار تذکر دادن یه غریبه به ما آزارم می‌ده. یا اصلا ً یه ترسی که تو حافظه‌ی جمعی ماست باعث می‌شه تو این وضعیتی که تو داری من دلشوره داشته باشم. از طرفی می‌دونم که من به پوشش سر برای خانوما اعتقاد ندارم و اگه بخوام مستقیم اینو بهت بگم در تناقض با اعتقادات خودمه و مسخره‌اس. پس تنها راهی که می‌مونه اینه که نقش بازی کنم. یعنی خودمو بذارم جای مامور منکرات و بهت تذکر بدم. اما باز هم نه عین همون کاری که اون می‌کنه. بلکه با ایجاد اغراق و بزرگ‌نمایی در رفتار اون ایجاد موقعیت خنده‌آور کنم.» البته عدم اظهار تمام این عبارات می‌تواند دلیل دیگری هم داشته باشد و آن این است که بخش بیشتر این واقعیت‌ها در دانایی‌های طرف مقابل گفتگو هم موجود است و او با شنیدن همان عبارت خنده‌آور خود با استنتاج به تمام موارد بالا می‌رسد. در واقع در این موارد داشتن Schemaهای مشترک میان طرفین گفتگو راجع به وضعیت اجتماعی پوشش برای خانم‌ها در مملکت ایران، اظهار بخش زیادی از واقعیت‌ها را حشو می‌کند.

لذاست که همواره موقعیت خانمی که شالی معلق میان ماندن و رفتن دارد، بغرنج‌تر از موقعیت خانمی است که اساسا ً پوششی برای سر ندارد. چیزی که در نگاه اول چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. زیرا اگر این خانم حداقل کسری از موهایش را پوشانده اما دیگری به تمامه آن را نمایان ساخته است. پاسخ در بافتی نهفته است که این وقایع در آن اتفاق می‌افتند. خانم‌هایی که پوشش سر ندارند، تنها در اماکنی یافت می‌شود که دلشوره‌های ناشی از حضور عوامل امنیتی غایب است اما در مورد دیگر قاعدتا ً این طور نیست. می‌توان اظهار کرد که میزان توجه و اضطراب نیز در مکان‌های مختلف فرق می‌کند. مثلا ً در اماکن سربسته این ترس (یا حداقل گونه‌ی خاصی از ترس) بسیار کمتر از اماکنی است که حضور ماموران و یا عناصر وابسته به نظام دیده می‌شود.

دلیل بنیادی‌تر را می‌توان در غایت‌مندی استفاده از پوشش جستجو کرد، فردی که از شال استفاده می‌کند، تلویحا ً بیان می‌دارد که در صدد پوشاندن بخشی از موهای خود برآمده است. و این البته فارغ از دلیل این پوشش اعم از اختیاری و یا اجباری است. پس حالا با موقعیتی مواجهیم که فرد علی رغم اعلام تمایل برای پوشاندن سر -طوعا ً و یا کرها ً- بخش نامتعارفی از پوشیده‌شده‌ها را نمایان ساخته است و این به سان نیرویی چالش‌گر در برابر عزم او وارد عمل می‌شود و ایجاد تضاد می‌کند. در حالی که در مورد فرد بی‌پوشش هیچ عزمی و هیچ نیروی چالش‌گری قابل ره‌گیری نیست. دقیقا ً به همین دلیل است که پوشش از هر نوعی که باشد، می‌تواند هم حالت پوشانندگی داشته باشد و هم به خاطر خاصیت غایب‌کنندگی‌اش برانگیزاننده باشد. چادر‌های جلوباز در مملکت ما و دامن‌های بلند چاک‌دار در ممالک غربی، امروزه خود نمونه‌ی خوبی برای مصادیق این خاصیت دوگانه‌ی پوشش است. شرایطی که من نام آن را «پیدا و پنهان» می‌گذارم و معتقدم که به لحاظ برانگیزانندگی بسیار کاراتر از بی‌حجابی معمولی هستند.

به نظر می‌آید که موقعیت فوق‌الذکر به سبب وضعیت معلق خود به این آشوب دامن می‌زند. در واقع این مساله که خود کاربر شال در اغلب مواقع از وضعیت نامتعادل پوشش خود ناآگاه است والا هر آینه در اصلاح آن می‌کوشید، مخاطب را در وضعیتی دشوار قرار می‌دهد. شاید مشابه موقعیت کمدینی که در معرض تهدید حیوانی درنده قرار دارد ولی خود به هیچ وجه اطلاعی در این باب ندارد. تماشاگر این نمایش هر لحظه دچار اضطراب خورده شدن قهرمان نمایش توسط حیوان هستند و در عین حال به بی‌توجهی و در مواردی خوش‌شانسی قهرمان هم می‌خندند. خنده‌ای که البته هیچ گاه از ته دل نخواهد بود، زیرا همواره آغشته با چاشنی ترس و اضطراب است.

-------------------------------------

(1) حالا تازه توجه کنید که دلالت هدبند در میان این بانوان چه قدر فرق می‌کند با هدبندی که مسئولان صدا و سیما بر سر هنرپیشه‌های شیکان پیکان خود می‌کشند تا علاوه بر گناه تشخیص رنگ و در مواردی مارک رژ لب و گونه‌‌شان، گناه رویت گیسوان دوتای این هموطنان ارجمند بر گردن جوانان غیور این مرز و بوم نیفتد.

(2) در تهران و اصفهانش را که به چشم دیده‌ام.

 

نوشته شده توسط مصطفا در 12:29 | | لینک به این مطلب
87/01/01
سال‌هاست

نهالی که -احتمالا ً- از روز درخت‌کاری پا به گوشه‌ی حياط ما گذاشته حالا ديگر توی گلدان سفالی ريشه دوانده و در آغوش نسيم‌های خنک بهاری جوانه زده؛ بزرگ شده؛ قد کشيده. من هر روز از کنار آن می‌گذرم. گاهی وقت‌ها توی دلم به او سلام می‌کنم و دوست‌اش می‌دارم. ولی اغلب ذهنم چنان مشغول درگيری‌های دنيای آدم بزرگ‌هاست که بی‌محل از کنارش رد می‌شوم؛ بی‌اعتنا به او. نهال ما تنهاست.

ولی او باز هم قد می‌کشد. نه اين که برايش مهم نباشد. نه! ولی چاره‌ی ديگری هم ندارد. او هم مثل ما -وقتی بچه بوديم- مجبور است جوانه بزند و قد بکشد.* مادر تازه هر -نمی‌دانم- چند روز يک بار آبش می‌دهد و هوايش را دارد. ما که اصلا ً ديمی بار آمديم.

آدم را گاهی هول برمی‌دارد که توی اين بلبشويی که دنيای ماست؛ توی اين حادثه‌خيزترين آوردگاه هستی چطور اين همه آدم به سرانجام می‌رسند. ساده‌ترش اين است که از اين که هنوز زنده‌ام بسيار تعجب می‌کنم. از زنده ماندن نهال هم تعجب می‌کنم. از اين که ماهی‌های هفت سين اين شب عيدی را طاقت آوردند و نمردند، تعجب می‌کنم. انگار که برايم اصل مردن باشد. همان طور که وقتی تهران يخ‌بندان بود، برايم اصل زمين خوردن بود. اين ترس، اين حال اضطراب، اگر بدانی چه قدر مرا می‌آزارد.

 

*می‌شود فکر کرد که او چه قدر پرروست که هنوز هم می‌خواهد زنده باشد و نفس بکشد. يک وقت‌هايی چنين فکری را درباره‌ی بعضی از آدم‌های پير می‌کردم. حرص‌شان برای زنده ماندن حيرت‌آور بود، اگر بدانی در مورد چه حرف می‌زنم و خيال بد نکنی.

نوشته شده توسط مصطفا در 18:41 | | لینک به این مطلب