برای برادران کریمی
گردانندگان سایت تابناک (بازتاب سابق) میتوانند خوشحال باشند که هر روز شهروندان نسبتن پرشماری در خیابان انقلاب مسیر غرب به شرق، حدفاصل میدان انقلاب تا چهارراه ولیعصر
به شیوهی دستفروشها
«دلبرکان... دلبرکان»
میکنند.
«اول از اون» بگویم چیزی را که الان میخواهم خدمتتان معروض بدارم از بندهی کمترین نشنیده بگیرید. شاید فقط به خاطر آن که هنوز به شدت غیررسمی است و فقط از طریق منابع آگاه به گوشم رسیده است. شاید هم به خاطر این که بحثی است که هنوز هم مناقشهبرانگیز و پر از ابهام است و این جانب چندان علاقهای به شایعهپراکنی و سنتهای «حمام زنانه» ندارم. دوستان میدانند که ندارم. اما پس چرا اساسا ً به این موضوع میپردازم؟ چون خبر آن قدر عجیب و دور از انتظار بود که بلافاصله موجد احساس و شفقت و به قول ارسطو «کاتارسیس» در وجودم شد. گفتم شاید شما هم بدانید بد نباشد.
اما خبر این است: آن فرماندهی نیروی انتظامی را که یادتان هست؟ منابع آگاه خبر از صدور حکم اعدام او در آیندهی نزدیک دادهاند. از آن جا که ما هر خبری از این منابع آگاه گرفتیم یک ماه بعدش رسمی شد، چندان بعید نیست تا چند وقت دیگر این خبر هم واقعیت از آب دربیاید.
من طبعا ً بسیار از شنیدن این ماجرا ناراحت شدم. علتش چندان دشوار نیست. «نچ و نچ» ما در باب آن ماجرا معطوف به شخص نبود. هیچ خصومت شخصی با هیچ کسی نداشته و نداریم. شاید اصلا ً -لااقل حالا که خبر اعدام میشنویم- در اندرونی دل تحسین هم کردهایم و البته کسی خبردار نشده. با هیچ کسی هم پدرکشتگی نداریم. ناراحتی از باب انکار بود. از باب نفی وجود چیزهایی در انسان بود که از نان شب واجبتر است ولی در عین حال به سادگی خفه و خاموش میشود. ناراحتی بابت چیزی که از شدت واضح و مبرهن بودن تلاش برای اثبات حقانیتش دشوار و در مواردی ناممکن میشود. این که چرا باید سر یک رودربایستی که زمانی برخی از مسئولان و نه همهی آنها با خودشان داشتند، سرنوشت قوم عظیمی از جوانان این مملکت به اختگی منجر شود. ما حرفمان این بود. نه این که بردارند طرف ببرند بالای دار. ما اصلا ً با شخص کار نداریم.
دیگر آن که داشتم به موقعیت نویسندهای فکر میکردم که زمانی در گوشهای از -مثلا ً- وبلاگش، چیزی نوشته دربارهی تقبیح این رسوایی اخلاقی و حالا که خبر را شنیده وهم برش داشته که نکند حرف من، حرفهای تلخ من ذرهای -در حد نانو- در صدور چنان حکمی تاثیرگذار بوده. او که حالا از شنیدن چنین خبری متاسف است، هیچ گاه نمیتواند از این بابت مطمئن شود.
یادتان نرود قرار شد نشنیده بگیرید. پسفردا طرف را ساق و سلامت توی خیابان دیدید، نیایید خر مرا بگیرید. گفته باشم.
دو ساعت تمام ته گلویم داشت میسوخت. یکی نبود به آقا بگوید: «ساکت شو دیگه!» به کل مشاعرش را از دست داده بود. آخر آدم عاقل جلوی در شونزده آذر -آن هم جلوی در شونزده آذر- با ارکان نظام شوخی میکند؟ حالا گیرم جانباز هفتاد درصد هم باشی و توی جبهههای نبرد حق علیه باطل موجی هم شده باشی. این که دلیل نمیشود بیایی و بخواهی علیه مشکلات اقتصادی شعار تند بدهی. همین دیگر؛ این چیزها را نمیفهمی و آن وقت یک ماشین کلانتری محل میفرستند تا تحقیرت کنند. مامور پلیس به هیکل نحیف تو نگاه نمیکند. شاید تو را با سوپراستارهای فوتبال که فخر بادیگاردیشان را دارند اشتباه گرفته. شاید خیال میکند تو هنوز همان دلاور پشت کانال ماهی هستی. نمیگذارد نفس بکشی. اسپری فلفل را میچپاند توی چشمهایت و تو هم که دیگر ماسکی نداری. فقط از ته دل داد میزنی: یا علی! یا حسین! یا فاطمهی زهرا! مامور کلانتری را در قامت افسر بعثی میبینم که با خشونت دستت را میپیچاند تا دستبند به دستت کند و تو هم حالا دیگر اسیر دستهای اویی. مواظب باش به صدام فحش ندهی که شنیدهام بدجوری هارشان میکند. مامور دیگر انگار اسپریاش را نذر چشمهایت کرده. تو فریاد یا زهرا میکشی و چشمهایت میسوزد. من که از دو متری تو میگذرم، من که اصلا ً نمیایستم چون طاقت ندارم، من که خبرنگار درونم را میکشم تا با دیدن فریاد تو کشته نشوم، تا به در پایین دانشگاه برسم، چشمهایم میسوزد و اشک میآورم. تو که جای خودت را داری. مرا ببخش که نمیتوانم حرفهایت را بنویسم. دفترچهی مایکروسافت وردم دیگر حتی یک کلمه هم جا ندارد.
تصویربرداری مسابقات فوتبال در لیگ برتر انگلستان تا آن جا که حافظهام یاری میکند، همیشه منحصر به فرد بوده و با این که فناوری آن در اختیار بقیهی کشورهای اروپایی نیز قرار داشته اما نوآوری کارگردانهای تلویزیونی در انگلستان همیشه محصول آنها را به مراتب جذابتر از کار سایرین میکند. بیشتر از آن جهت که کارگردان تلویزیونی ریتم یا همان ضرباهنگ بازی فوتبال را میشناسد و به شکلی مثالزدنی با تصویربرداران خود هماهنگ است. همین نوع بسیار درخشان تصویربرداری است که برخی از تماشاگران فوتبال را بر آن داشته که فکر کنند فوتبال در انگلستان بسیار زیباتر از سایر کشورها بازی میشود. در حالی که به نظر میرسد -لااقل- بخشی از این تصور به سبب دکوپاژ قابل بحث این مسابقات باشد و نه صرفا ً کیفیت مسابقات. زوایای دوربین، سبک خاص سوییچ کردن بین دوربینها و مچکاتهای هوشمندانه از لانگ به کلوز و بالعکس و در نهایت انطباق همهی اینها با سبک خاص فوتبال در انگلستان که بیشتر متکی بر بازی در عرض و همین طور بسیار متوجه قدرت سرزنی در محوطهی جریمه است و در این که در کل به تاکتیک بیشتر از تکنیک وابسته است. به نظر میرسد کارگردان انگلیسی به تجربه و مرور زمان دریافته است که چه طور میتواند با تصویربرداری خوب از یک بازی فوتبال زیبایی آن را هر چه بیشتر به بینندهی تلویزیونی بچشاند و در این راه هنوز هم دست از مجاهدت برنداشته است.
در واقع مساله در همین جاست. چه بسا اگر کار آنها در همان سالهای دههی نود (که عمر من قد میدهد) یعنی دورهی کانتوناها و ژینولاها و شیررها، باقی میماندند، تا حالا بقیه -لااقل آلمانیها- به آنها رسیده بودند. اما به نظر میرسد که پیشرفت در کار آنها تمامشدنی نیست.
در این سالهای آغازین هزارهی سوم، نمیدانم دقیقا ً به چه دلیل، اما دیگر آن هوادار دوآتشهی فوتبال منچستر نیستم و آن چنان مقید به تماشای فوتبال آنها هم. اما هنوز هم گاهی که دستم برسد فوتبال انگلستان را میبینم و اوقات فراغت خود را با طیب خاطر به دست بیدادگر بطالت میسپارم. اصلا ً هم از گفتنش ابایی ندارم. الغرض همین هفتهی پیش بود که تلویزیون جمهوری اسلامی داشت به طور زنده فوتبال پخش میکرد. منچستر بود و بلکبرن. بازی معمولی بود. هیچ نکتهی خارقالعادهای در بازی هیچ کدام از دو تیم دیده نمیشد. آخرهای نیمهی اول بود و بلکبرن یک بر صفر جلو بود. داور یک دقیقهی وقت اضافی اعلام کرد. یک دقیقه که تمام شد منچستر به کرنر رسید. و همان صحنهای که این چنین مرا تحت تاثیر قرار داده پیش آمد. دقیقهی چهل و شش و هفت ثانیه بود. عملا ً بازی تمام شده بود در نیمهی نخست. نما از محوطهی جریمهی بلکبرن کات خورد به جلوی نیمکت منچستر که حسابی شلوغ بود. اندازهی قاب لانگ بود. نیشات بود شاید. همه آماده بودند که روانهی رختکن شوند. ناگهان از میان جمعیت قامت فرگوسن دیده میشود که راه را باز میکند و پیش میآید. نگاهش به رو به روست. میداند که بعد از این کرنر سوت پایان زده خواهد شد. با دست اشاره میکند: «جلو بکشید! همه جلو بکشید!» چند ثانیه روی فرگوسن میمانیم که حالا درست جلوی همهی نیمکتنشینان ایستاده و بعد کات میخورد به یک مووینگ شات از نیمهی زمین. فردیناند هست و چند مدافع دیگر همه به دستور مربی جلو کشیدهاند. حتا آنهایی که چندان شانس سرزنی ندارند. دفاع را خالی گذاشتهاند. نگاهشان اما متوجه نیمکت است و چشمان فرگوسن که دستور پیشروی میدهد. زاویهی دوربین آیلِول است و حرکتش در امتداد خط طولی. مدافعان پیشرونده را در امتداد هم میبینیم. انگار که لشگری پیشروی کند. بینظیر بود. مرا گرفت. یک آن یادم رفت که مسابقهی زنده است و هیچ چیز به اختیار کارگردان نیست. خیال کردم نکند نگاه مدافعان متوجه «واحد سیار» است و یا یکی از تصویربرداران؛ بس که این دکوپاژ سینمایی به نظر میرسید.
کرنر را زدند و گل نشد. آنها که به دنبال گل بودند خائب و بینصیب ماندند و آنها که حواسشان بود -و نه گزارشگر تلویزیون ما- از این همه هارمونی و تیزبینی و فرزی و خیلی چیزهای دیگر کاملا ً کیفور شدند.
به نظر میرسد که پیشرفت در کار آنها تمامشدنی نیست.