تبليغاتX
بازی - بی‌خاصیت
86/09/23
بی‌خاصیت

برای سید هادی و دوستی‌اش

وقتی تمام هفته برایت تلخ باشد و یکی مثل پشه مدام زیر گوشت وز بزند که بنویس! حاصلش همین بی‌خاصیتی می‌شود که پیش رویت است. وقتی تمام هفته تحقیر می‌شوی و احساس حقارت می‌کنی؛ وقتی تمام هفته به فکر این هستی که چرا تخم‌مرغ دانه‌ای ۱۵۰ تومان است؟ مگر مرغ‌ها اعتصاب کرده‌اند؟ وقتی سوار تاکسی شده‌ای ولی هنوز نگاهت به ایست‌گاه‌های شلوغ اتوبوس است و نگاه منتظر آدم‌هایی که چشم‌ به راه برنامه‌ی مفصل مهار تورم هستند. چشم‌هایی که دیگر نای فحش دادن هم نداردند. مثل چشم‌های خودت وقتی آن راننده‌ی تاکسی سر هیچ و پوچ تمام عقده‌هایش را سر تو خالی کرد و تو هنوز هم احمقانه فکر می‌کنی کظم غیض کرده‌ای ولی حقیقت آن است که تو ترسیده‌ای. وقتی همه از هم بترسند. وقتی آزادی‌خواهان دانشگاه بشوند یک مشت جدایی‌طلب عقده‌ای که هنوز به جایی نرسیده پشت بلند‌گوشان فریاد می‌زنند: "بذارید نوبت ما بشه، نشونتون می‌دیم!" و ما باید احمق باشیم که بهشت‌مان را در سر کار آمدن این گروه‌های آزادی‌طلب جست‌و‌جو کنیم. وقتی تمام دوستانت تو را صدا می‌زنند: "مصطفی! بیا فردا بریم خاتمی" و تو به همه‌ی آن‌ها نه می‌گویی که با کسی از قبل قرار گذاشته‌ای. وقتی سر قرار می‌روی و می‌فهمی دوستت "رفته خاتمی". وقتی شب می‌شود و دوستت حتی پیامکی هم ارسال نمی‌کند و تو ساکتی. و روز‌ها می‌گذرد و دوستت دیگر حتما یادش رفته که...
وقتی احساس می‌کنی که انگار بی‌خود بوده همه‌ی چیز‌هایی که در حفظ عزت نفس بلغور می‌کرده‌اند و حالا خودت را لاشه‌ی متعفنی می‌بینی که لای باقی لاشه‌های متعفن می‌لولی. وقتی هر چه بیش تر تلاش می‌کنی که نوشته‌ات آدم‌وار شود، بیش‌تر گندش در می‌آید. وقتی خبر‌های بد را پشت سر هم می‌شنوی و گوینده هم خم به ابرو نمی‌آورد که: "ا ِ! این راستی آخرین کورسوی امیدت بود مصطفی که من برات خاموش‌اش کردم" وقتی چند روز می‌گذرد و تو چیزی به اسم وعده‌ی غذایی دریافت نمی‌کنی، وقتی توالت‌‌ کوی امیر‌آباد چشمه‌ی جوشان می‌شود و کثافت حواله‌ی دانش‌جوی شهرستانی می‌کند. وقتی تهران همیشه آلوده است. وقتی برای یک قدم (انقلاب تا امیرآباد) باید ۴۵ دقیقه توی صف بی‌دلیل ماشین‌ها بایستی و آرزو کنی کاش مسیر یکی از بزرگان هم از این خط می‌گذشت. وقتی احساس کنی استاد‌ها تو را به هم پاس می‌دهند و هر کدام جوری تو را می‌پیچانند که نتوانی نطق بکشی. وقتی از اوج بی‌حالی علائم سجاوندی را فراموش کنی، وقتی ندانی دیگر چه باید بکنی. وقتی دوست و دشمن‌ات را نشناسی. وقتی احساس کنی که اصلا متحد ملی نیستی و منسجم اسلامی‌ هم. آن وقت تازه‌ هفته‌ی دیگری شروع شده است. و تو فقط می‌دانی که یک هفته از عمرت کم شده است. حداقل یک هفته.

نوشته شده توسط مصطفا در 17:15 | | لینک به این مطلب