تبليغاتX
بازی - ما این جوری برای هم...
86/10/15
ما این جوری برای هم...

عزيز جان! اين عيد غدير هفتمی ‌است که بعد از شما جشن می‌گيرند. البته اگر بشود اسم‌اش را جشن گذاشت. ديروز روزنامه‌ نوشته بود با چهارده فيلم به استقبال عيد غدير می‌رويم. فکرش را بکنيد. چهارده فيلم به نيت چهارده معصوم. عزيز جان! بعد از اين همه سال درس خواندن در مدرسه‌ی داراماتيک و لسان اجنبی خواندن تازه تازه دارم به حرف شما می‌رسم که اصلا ً اين فيلم ديدن و ساختن همان بهتر که حرام باشد. راست‌اش می‌خواهم داد بزنم توی دانشکده و به همه‌ی آدم‌های توخالی که دوست دارند يک روزی مشهور بشوند فحش بدهم. مثل شما که به ما فحش می‌داديد و ما شما را دوست داشتيم. همان طور که -خودتان هم می‌گفتيد- مولوی هم به آدم فحش می‌دهد و اصلا ً برايش مهم نيست کسی دوست‌اش داشته باشد يا نه. عزيز جان! جايتان حسابی خالی‌است که امسال را فرنگی‌ها به اسم مولوی زده‌ بودند و چه دعوايی بود که اين بنده‌ی خدا مال ترک‌هاست يا نه. حتما ً اگر بوديد کلی می‌خنديد و فحش می‌داديد که :«پدر نامرد‌ها! مولانا داره بهتون می‌خنده و فحش می‌ده.» درست مثل شما. عزيز جان توی دو ماهی که گذشت دو بار توی دو جا که می‌شد اسم و رسمی به هم زد، اسم نوشتم و رد شدم. باز هم شما عزيز جان؟!

عزيز جان! اين روشی که شما برای آدم شدن ياد داده‌ايد که آقا جان روی کاغذ نوشته، کار خيلي سختی است. اين جا توی تهران آدم‌ها اصلا ً به اين جور چيز‌ها اعتقاد ندارند. می‌دانم. باز هم می‌خواهيد بگوييد که «اکثرهم لا يعقلون» يا چيزي شبيه اين که هميشه تکرار می‌کرديد. ولی باور کنيد که اين جا همه‌ی بچه‌های هنر‌های زيبا مي‌نويسند تا کسی حاضر شود تره‌ای برایشان خرد کند. حرف شما اين قدر عجيب است که مجبور می‌شوم هر بار از شما بخواهم برايم بنويسيد تا باور کنم. راستی چند نفر هم هستند که از بيخ و بن حرف‌های شما را منکر می‌شوند و اغلب، حرف‌هايتان را که من گردن‌شکسته پيش‌شان می‌برم مسخره می‌کنند. اين دفعه ديگر اسم‌شان را برایتان نمی‌نويسم. بايد اسم خودم را بنويسم تا اين قدر دهن‌لق و بی‌ملاحظه نباشم.

ولی با چند نفر هم دعوا‌يم شده که مطمئنم شما خيلی از اين بابت خوش‌حال شديد. بابت اين که «هم‌نشين تو از تو به بايد» از دهانتان نمی‌افتاد و می‌گفتيد «اوقلوم! بولار سنيی قدريی بيلميلله. بولاری بيراخ!» از همان دست آدم‌ها بودند و سر در آخور خويش فرو برده بودند.

عزيز جان! همان بلای هميشگی باز هم به جانم افتاده. از بی‌پولی می‌ترسم. شما چه طور آن همه به دور و نزديک کمک می‌کرديد و باز هم... شما دست‌تان باز بود. شما را بايد به چند تايی از دوستانم نشان دهم تا بفهمند آدم‌هايی هستند که هيچ نام و نشانی ندارند ولی خودشان برای خودشان همه چيز دارند و هستند. ولی شما را به خدا باز هم رو بر نگردانيد. آن هم درست لحظه‌ای که می‌خواهند شما را ببينند. آخر اين طوری باز هم می‌خندند و من بی‌نصيب می‌مانم.

عزيز جان! دل جوان، توی اين سن و سال مثل هيچ چيز نيست که بخواهم تشبيه کنم. حتی مثل کفتر چاهی که هنوز هم نمی‌دانم چه فرقی با همين کفتر‌های خودمان دارد. اما هيچ کس نداند  شما می‌دانيد که دل جوان آن هم جوان شما، توی اين سن و سال تنها است و بال‌بال می‌زند. دل جوان‌تان را عشق است. عشقی که هنوز هيچ کس از آن خبر ندارد جز دل شما. عزيز جان! اين چند روزه زياد به پر و پای حکومت و نظم حاکم و گفتمان قدرت پيچيده‌ام. لااقل توی ذهن الکن خودم. کاش می‌دانستم که اين عشق‌بازی مشکوک کار شما نيست که بخواهيد مرا از صرافت کله‌خر‌بازی‌های راديکال‌مئاب بيندازيد. آخر کيست که نداند شما قديمی‌ها چه‌ها که نمی‌توانيد بکنيد. می‌ترسم بگويم شما دعوايم کنيد يا پيش دوستان‌تان خجالت بکشيد وگرنه می‌گفتم که شما تا يک جاهايي «تصرف» داريد.

عزيز جان! يک بار از من پرسيديد :«اوقلان! سنيی نسيی دی؟» گفتم قلبم آمده توی دهانم. شما نگاه عجيبی کرديد و بعد هم بلندبلند خنديديد. هان يادم آمد. قبلش با صورت‌تان جوری نشان داديد: «نمی‌فهمم» که من ياد کلی آدم افتادم. شايد هم ياد همه‌ی آدم‌ها افتادم. و بعد هم بلندبلند خنديديد. نمی‌دانم بگويم خوش به حالتان که هيچ وقت قلبتان توی دهنتان نيامد يا نه. ولی عزيز جان! بد به حال‌مان که يک روز، سر صلات ظهر توی خواب و بيداری ما، قلب‌تان برای هميشه ساکت شد.

نوشته شده توسط مصطفا در 13:34 | | لینک به این مطلب