نهالی که -احتمالا ً- از روز درختکاری پا به گوشهی حياط ما گذاشته حالا ديگر توی گلدان سفالی ريشه دوانده و در آغوش نسيمهای خنک بهاری جوانه زده؛ بزرگ شده؛ قد کشيده. من هر روز از کنار آن میگذرم. گاهی وقتها توی دلم به او سلام میکنم و دوستاش میدارم. ولی اغلب ذهنم چنان مشغول درگيریهای دنيای آدم بزرگهاست که بیمحل از کنارش رد میشوم؛ بیاعتنا به او. نهال ما تنهاست.
ولی او باز هم قد میکشد. نه اين که برايش مهم نباشد. نه! ولی چارهی ديگری هم ندارد. او هم مثل ما -وقتی بچه بوديم- مجبور است جوانه بزند و قد بکشد.* مادر تازه هر -نمیدانم- چند روز يک بار آبش میدهد و هوايش را دارد. ما که اصلا ً ديمی بار آمديم.
آدم را گاهی هول برمیدارد که توی اين بلبشويی که دنيای ماست؛ توی اين حادثهخيزترين آوردگاه هستی چطور اين همه آدم به سرانجام میرسند. سادهترش اين است که از اين که هنوز زندهام بسيار تعجب میکنم. از زنده ماندن نهال هم تعجب میکنم. از اين که ماهیهای هفت سين اين شب عيدی را طاقت آوردند و نمردند، تعجب میکنم. انگار که برايم اصل مردن باشد. همان طور که وقتی تهران يخبندان بود، برايم اصل زمين خوردن بود. اين ترس، اين حال اضطراب، اگر بدانی چه قدر مرا میآزارد.
*میشود فکر کرد که او چه قدر پرروست که هنوز هم میخواهد زنده باشد و نفس بکشد. يک وقتهايی چنين فکری را دربارهی بعضی از آدمهای پير میکردم. حرصشان برای زنده ماندن حيرتآور بود، اگر بدانی در مورد چه حرف میزنم و خيال بد نکنی.