تبليغاتX
بازی - نفس می‌کشیم
87/02/24
نفس می‌کشیم

«اول از اون» بگویم  چیزی را که الان می‌خواهم خدمتتان معروض بدارم از بنده‌ی کمترین نشنیده بگیرید. شاید فقط به خاطر آن که هنوز به شدت غیررسمی است و فقط از طریق منابع آگاه به گوشم رسیده است. شاید هم به خاطر این که بحثی است که هنوز هم مناقشه‌برانگیز و پر از ابهام است و این جانب چندان علاقه‌ای به شایعه‌پراکنی و سنت‌های «حمام زنانه» ندارم. دوستان می‌دانند که ندارم. اما پس چرا اساسا ً به این موضوع می‌پردازم؟ چون خبر آن قدر عجیب و دور از انتظار بود که بلافاصله موجد احساس و شفقت و به قول ارسطو «کاتارسیس» در وجودم شد. گفتم شاید شما هم بدانید بد نباشد.

 

اما خبر این است: آن فرمانده‌ی نیروی انتظامی را که یادتان هست؟ منابع آگاه خبر از صدور حکم اعدام او در آینده‌ی نزدیک داده‌اند. از آن جا که ما هر خبری از این منابع آگاه گرفتیم یک ماه بعدش رسمی شد، چندان بعید نیست تا چند وقت دیگر این خبر هم واقعیت از آب دربیاید.

 

من طبعا ً بسیار از شنیدن این ماجرا ناراحت شدم. علتش چندان دشوار نیست. «نچ و نچ» ما در باب آن ماجرا معطوف به شخص نبود. هیچ خصومت شخصی با هیچ کسی نداشته و نداریم. شاید اصلا ً -لااقل حالا که خبر اعدام می‌شنویم- در اندرونی دل تحسین هم کرده‌ایم و البته کسی خبردار نشده. با هیچ کسی هم پدرکشتگی نداریم. ناراحتی از باب انکار بود. از باب نفی وجود چیزهایی در انسان بود که از نان شب واجب‌تر است ولی در عین حال به سادگی خفه و خاموش می‌شود. ناراحتی بابت چیزی که از شدت واضح و مبرهن بودن تلاش برای اثبات حقانیتش دشوار و در مواردی ناممکن می‌شود. این که چرا باید سر یک رودربایستی که زمانی برخی از مسئولان و نه همه‌ی آن‌ها با خودشان داشتند، سرنوشت قوم عظیمی از جوانان این مملکت به اختگی منجر شود. ما حرفمان این بود. نه این که بردارند طرف ببرند بالای دار. ما اصلا ً با شخص کار نداریم.

 

دیگر آن که داشتم به موقعیت نویسنده‌ای فکر می‌کردم که زمانی در گوشه‌ای از -مثلا ً- وبلاگش، چیزی نوشته درباره‌ی تقبیح این رسوایی اخلاقی و حالا که خبر را شنیده وهم برش داشته که نکند حرف من، حرف‌های تلخ من ذره‌ای -در حد نانو- در صدور چنان حکمی تاثیرگذار بوده. او که حالا از شنیدن چنین خبری متاسف است، هیچ گاه نمی‌تواند از این بابت مطمئن شود.

 

یادتان نرود قرار شد نشنیده بگیرید. پس‌فردا طرف را ساق و سلامت توی خیابان دیدید، نیایید خر مرا بگیرید. گفته باشم.

نوشته شده توسط مصطفا در 11:7 | | لینک به این مطلب