<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بازی</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/</link>
<description>یادداشت های فارسی سید مصطفی حسینی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 14 May 2008 09:23:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>کتاب</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: left&quot; align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;برای برادران کریمی&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;گردانندگان سایت تابناک (بازتاب سابق) می‌توانند خوشحال باشند که هر روز شهروندان نسبتن پرشماری در خیابان انقلاب مسیر غرب به شرق، حدفاصل میدان انقلاب تا چهارراه ولی‌عصر &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;به شیوه‌ی دست‌فروش‌ها &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;«دلبرکان... دلبرکان» &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;FONT-SIZE: 10pt; FONT-FAMILY: Tahoma&quot;&gt;می‌کنند.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 09:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نفس می‌کشیم</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;«اول از اون» بگویم &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;چیزی را که الان می‌خواهم خدمتتان معروض بدارم از بنده‌ی کمترین نشنیده بگیرید. شاید فقط به خاطر آن که هنوز به شدت غیررسمی است و فقط از طریق منابع آگاه به گوشم رسیده است. شاید هم به خاطر این که بحثی است که هنوز هم مناقشه‌برانگیز و پر از ابهام است و این جانب چندان علاقه‌ای به شایعه‌پراکنی و سنت‌های «حمام زنانه» ندارم. دوستان می‌دانند که ندارم. اما پس چرا اساسا ً به این موضوع می‌پردازم؟ چون خبر آن قدر عجیب و دور از انتظار بود که بلافاصله موجد احساس و شفقت و به قول ارسطو «کاتارسیس» در وجودم شد. گفتم شاید شما هم بدانید بد نباشد.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما خبر این است: آن فرمانده‌ی نیروی انتظامی را که یادتان هست؟ منابع آگاه خبر از صدور حکم اعدام او در آینده‌ی نزدیک داده‌اند. از آن جا که ما هر خبری از این منابع آگاه گرفتیم یک ماه بعدش رسمی شد، چندان بعید نیست تا چند وقت دیگر این خبر هم واقعیت از آب دربیاید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;من طبعا ً بسیار از شنیدن این ماجرا ناراحت شدم. علتش چندان دشوار نیست. «نچ و نچ» ما در باب آن ماجرا معطوف به شخص نبود. هیچ خصومت شخصی با هیچ کسی نداشته و نداریم. شاید اصلا ً -لااقل حالا که خبر اعدام می‌شنویم- در اندرونی دل تحسین هم کرده‌ایم و البته کسی خبردار نشده. با هیچ کسی هم پدرکشتگی نداریم. ناراحتی از باب انکار بود. از باب نفی وجود چیزهایی در انسان بود که از نان شب واجب‌تر است ولی در عین حال به سادگی خفه و خاموش می‌شود. ناراحتی بابت چیزی که از شدت واضح و مبرهن بودن تلاش برای اثبات حقانیتش دشوار و در مواردی ناممکن می‌شود. این که چرا باید سر یک رودربایستی که زمانی برخی از مسئولان و نه همه‌ی آن‌ها با خودشان داشتند، سرنوشت قوم عظیمی از جوانان این مملکت به اختگی منجر شود. ما حرفمان این بود. نه این که بردارند طرف ببرند بالای دار. ما اصلا ً با شخص کار نداریم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دیگر آن که داشتم به موقعیت نویسنده‌ای فکر می‌کردم که زمانی در گوشه‌ای از -مثلا ً- وبلاگش، چیزی نوشته درباره‌ی تقبیح این رسوایی اخلاقی و حالا که خبر را شنیده وهم برش داشته که نکند حرف من، حرف‌های تلخ من ذره‌ای -در حد نانو- در صدور چنان حکمی تاثیرگذار بوده. او که حالا از شنیدن چنین خبری متاسف است، هیچ گاه نمی‌تواند از این بابت مطمئن شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یادتان نرود قرار شد نشنیده بگیرید. پس‌فردا طرف را ساق و سلامت توی خیابان دیدید، نیایید خر مرا بگیرید. گفته باشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 07:37:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دیروز این ماجرا واقعی بود</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دو ساعت تمام ته گلویم داشت می‌سوخت. یکی نبود به آقا بگوید: «ساکت شو دیگه!» به کل مشاعرش را از دست داده بود. آخر آدم عاقل جلوی در شونزده آذر -آن هم جلوی در شونزده آذر- با ارکان نظام شوخی می‌کند؟ حالا گیرم جانباز هفتاد درصد هم باشی و توی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل موجی هم شده باشی. این که دلیل نمی‌شود بیایی و بخواهی علیه مشکلات اقتصادی شعار تند بدهی. همین دیگر؛ این چیزها را نمی‌فهمی و آن وقت یک ماشین کلانتری محل می‌فرستند تا تحقیرت کنند. مامور پلیس به هیکل نحیف تو نگاه نمی‌کند. شاید تو را با سوپراستارهای فوتبال که فخر بادی‌گاردیشان را دارند اشتباه گرفته. شاید خیال می‌کند تو هنوز همان دلاور پشت کانال ماهی هستی. نمی‌گذارد نفس بکشی. اسپری فلفل را می‌چپاند توی چشم‌هایت و تو هم که دیگر ماسکی نداری. فقط از ته دل داد می‌زنی: یا علی! یا حسین! یا فاطمه‌ی زهرا! مامور کلانتری را در قامت افسر بعثی می‌بینم که با خشونت دستت را می‌پیچاند تا دست‌بند به دستت کند و تو هم حالا دیگر اسیر دست‌های اویی. مواظب باش به صدام فحش ندهی که شنیده‌ام بدجوری هارشان می‌کند. &lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;مامور دیگر انگار اسپری‌اش را نذر چشم‌هایت کرده. تو فریاد یا زهرا می‌کشی و چشم‌هایت می‌سوزد. من که از دو متری تو می‌گذرم، من که اصلا ً نمی‌ایستم چون طاقت ندارم، من که خبرنگار درونم را می‌کشم تا با دیدن فریاد تو کشته نشوم، تا به در پایین دانشگاه برسم، چشم‌هایم می‌سوزد و اشک می‌آورم. تو که جای خودت را داری. مرا ببخش که نمی‌توانم حرف‌هایت را بنویسم. دفترچه‌ی مایکروسافت وردم دیگر حتی یک کلمه هم جا ندارد.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 May 2008 08:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هارمونی</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;تصویربرداری مسابقات فوتبال در لیگ برتر انگلستان تا آن جا که حافظه‌ام یاری می‌کند، همیشه منحصر به فرد بوده و با این که فناوری آن در اختیار بقیه‌ی کشورهای اروپایی نیز قرار داشته اما نوآوری کارگردان‌های تلویزیونی در انگلستان همیشه محصول آن‌ها را به مراتب جذاب‌تر از کار سایرین می‌کند. بیشتر از آن جهت که کارگردان تلویزیونی ریتم یا همان ضرباهنگ بازی فوتبال را می‌شناسد و به شکلی مثال‌زدنی با تصویربرداران خود هماهنگ است. همین نوع بسیار درخشان تصویربرداری است که برخی از تماشاگران فوتبال را بر آن داشته که فکر کنند فوتبال در انگلستان بسیار زیباتر از سایر کشورها بازی می‌شود. در حالی که به نظر می‌رسد -لااقل- بخشی از این تصور به سبب دکوپاژ قابل بحث این مسابقات باشد و نه صرفا ً کیفیت مسابقات. زوایای دوربین، سبک خاص سوییچ کردن بین دوربین‌ها و مچ‌کات‌های هوشمندانه از لانگ به کلوز و بالعکس و در نهایت انطباق همه‌ی این‌ها با سبک خاص فوتبال در انگلستان که بیشتر متکی بر بازی در عرض و همین طور بسیار متوجه قدرت سرزنی در محوطه‌ی جریمه است و در این که در کل به تاکتیک بیشتر از تکنیک وابسته است. به نظر می‌رسد کارگردان انگلیسی به تجربه و مرور زمان دریافته است که چه‌ طور می‌تواند با تصویربرداری خوب از یک بازی فوتبال زیبایی آن را هر چه بیشتر به بیننده‌ی تلویزیونی بچشاند و در این راه هنوز هم دست از مجاهدت برنداشته است.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در واقع مساله در همین جاست. چه بسا اگر کار آن‌ها در همان سال‌های دهه‌ی نود (که عمر من قد می‌دهد) یعنی دوره‌ی کانتوناها و ژینولاها و شیررها، باقی می‌ماندند، تا حالا بقیه -لااقل آلمانی‌ها- به آن‌ها رسیده بودند. اما به نظر می‌رسد که پیشرفت در کار آن‌ها تمام‌شدنی نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;در این سال‌های آغازین هزاره‌ی سوم، نمی‌دانم دقیقا ً به چه دلیل، اما دیگر آن هوادار دوآتشه‌ی فوتبال منچستر نیستم و آن چنان مقید به تماشای فوتبال آن‌ها هم. اما هنوز هم گاهی که دستم برسد فوتبال انگلستان را می‌بینم و اوقات فراغت خود را با طیب خاطر به دست بیداد‌گر بطالت می‌سپارم. اصلا ً هم از گفتنش ابایی ندارم. الغرض همین هفته‌ی پیش بود که تلویزیون جمهوری اسلامی داشت به طور زنده فوتبال پخش می‌کرد. منچستر بود و بلکبرن. بازی معمولی بود. هیچ نکته‌ی خارق‌العاده‌ای در بازی هیچ کدام از دو تیم دیده نمی‌شد. آخرهای نیمه‌ی اول بود و بلکبرن یک بر صفر جلو بود. داور یک دقیقه‌ی وقت اضافی اعلام کرد. یک دقیقه‌ که تمام شد منچستر به کرنر رسید. و همان صحنه‌ای که این چنین مرا تحت تاثیر قرار داده پیش آمد. دقیقه‌ی چهل و شش و هفت ثانیه بود. عملا ً بازی تمام شده بود در نیمه‌ی نخست. نما از محوطه‌ی جریمه‌ی بلکبرن کات خورد به جلوی نیمکت منچستر که حسابی شلوغ بود. اندازه‌ی قاب لانگ بود. نی‌شات بود شاید. همه آماده بودند که روانه‌ی رختکن شوند. ناگهان از میان جمعیت قامت فرگوسن دیده می‌شود که راه را باز می‌کند و پیش می‌آید. نگاهش به رو به روست. می‌داند که بعد از این کرنر سوت پایان زده خواهد شد. با دست اشاره می‌کند: «جلو بکشید! همه جلو بکشید!» چند ثانیه روی فرگوسن می‌مانیم که حالا درست جلوی همه‌ی نیمکت‌نشینان ایستاده و بعد کات می‌خورد به یک مووینگ شات از نیمه‌ی زمین. فردیناند هست و چند مدافع دیگر همه به دستور مربی جلو کشیده‌اند. حتا آن‌هایی که چندان شانس سرزنی ندارند. دفاع را خالی گذاشته‌اند. نگاهشان اما متوجه نیمکت است و چشمان فرگوسن که دستور پیشروی می‌دهد. زاویه‌ی دوربین آی‌لِول است و حرکتش در امتداد خط طولی. مدافعان پیش‌رونده را در امتداد هم می‌بینیم. انگار که لشگری پیش‌روی ‌کند. بی‌نظیر بود. مرا گرفت. یک آن یادم رفت که مسابقه‌ی زنده است و هیچ چیز به اختیار کارگردان نیست. خیال کردم نکند نگاه مدافعان متوجه «واحد سیار» است و یا یکی از تصویربرداران؛ بس که این دکوپاژ سینمایی به نظر می‌رسید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;کرنر را زدند و گل نشد. آن‌ها که به دنبال گل بودند خائب و بی‌نصیب ماندند و آ‌ن‌ها که حواسشان بود -و نه گزارشگر تلویزیون ما- از این همه هارمونی و تیزبینی و فرزی و خیلی چیزهای دیگر کاملا ً کیفور شدند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;به نظر می‌رسد که پیشرفت در کار آن‌ها تمام‌شدنی نیست.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 11:07:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندیشه‌ در باب پوشش</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;یکم&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;فقره‌ی بد‌حجابی از آن جمله چیزهایی است که فقط در مملکت ما پیدا می‌شود. از آن جا که حفظ حجاب «اسلامی» جزو مقررات نظام کنونی ایران محسوب می‌شود، خانم‌های ایرانی مجبورند نوع خاصی از پوشش را به کار برند که مورد مواخذه‌ی مسئولان «امنیتی» کشور واقع نشوند. در سایر کشورهای دنیا، این مساله کاملا ً روشن و خط‌‌ کشی شده است. در اروپا، به طور مثال، داشتن حجاب در اماکن عمومی اختیاری است و کسانی که به این مساله علاقه‌ای ندارند، بی‌حجاب خواهند بود. پس در آن جا خانم‌ها یا باحجاب هستند و یا بی‌حجاب. اما این بد‌حجابی محصول عصر بد‌ترکیب ماست که موقعیتی معلق دارد و به قول علمای علم نشانه‌شناسی به شدت نشان‌دار است. رعایت حد‌اقلی حجاب در ایران ما هم به نوعی پالس منفی برای واضعان و تابعان چنین مقرراتی است و هم پالسی مثبت به، اغلب، جوانان هم سن و سال از جنس مخالف برای اعلام تفاوت از سایر دختران محجبه و «خوب‌حجاب» که رابطه با جنس مخالف را عموما ً غیرقابل‌قبول و «خلاف شرع» می‌دانند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به هر حال نوع&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;حجاب امروزه آن چنان شکل گسترده و پیچیده‌ای به خود گرفته که بررسی جزئی آن به این سادگی‌ها ممکن نیست. مثلا ً تصور کنید چه تفاوتی میان دختران بد‌حجاب با مقنعه‌ی مشکی و دختران بد‌حجاب با روسری و شال‌های رنگی وجود دارد. ناگفته پیداست که تفاوت مذکور به طبقه‌ی اجتماعی و سن و سال آن‌ها مربوط است. تغییر پوششی مانند مقنعه به روسری و شال با افزایش سن خانم‌ها محتمل‌تر به نظر می‌آید. زیرا خانم‌های بسیار جوان اغلب به خاطر حضور در مدرسه و یا دانشگاه، از «سر کردن» اقلام فوق‌الذکر محرومند و حضور فیزیکی آن‌ها در اجتماع بیشتر با مقنعه‌های مشکی اتفاق می‌افتد. اما این حکم هم هرگز کلی نیست. زیرا عوامل متعدد دیگری در تغییر این فرآیند دخیل هستند. مثلا ً تعداد زیادی از خانم‌های سن و سال دار تر هم به سبب حضور در ادارات دولتی و علی‌رغم عدم تقید به حفظ « شعائر اسلامی» نسبت به استعمال مقنعه مشکی اقدام می‌کنند. در شهری مانند تهران، این نوع متفاوت پوشش سر، در محلات مختلف، و در میان طبقات اجتماعی هم قابل بررسی به نظر می‌رسد. دختران جوان در محلات سنتی بیشتر مایل به استفاده از مقنعه به عنوان پوشش سر هستند. زیرا علاوه بر آن که امکان مانورهای متنوع در مقاطع مختلف روز و شب را، به راحتی، در اختیار کاربر قرار می‌دهد، به سرعت قابل جرح و تعدیل است و جای چندان اعتراضی هم برای والدین و خانواده‌ی، احتمالا ً، سخت‌گیر باقی نمی‌گذارد. اما در محلاتی که تنها عامل تهدید عوامل «امنیتی» نظام هستند، استفاده از شال‌های رنگی بسیار مورد توجه است. زیرا این گونه‌ی خاص از پوشش امکان دسترسی هر چه بیشتر را به لحاظ بصری ارائه می‌کند و نسبت به مقنعه‌های کلاسیک شرایطی نمایان‌گرتر دارد. خود نوع «سرکردن» انواع شال‌ها و مقنعه‌های مشکی ماجرایی علی‌حده است که باز هم به انشعاب‌های تازه‌ای در طبقه‌بندی بد‌حجاب‌ها منجر می‌شود. ماجرایی که اگر با دقت و حساسیتی بیشتر از آن چه ما به عنوان «شهروندان روزمره» ایرانی داریم و نزدیک‌تر از آن چه فرنگی‌ها دارند، مطالعه شود، به شدت تامل برانگیز و در عین حال غم‌بار است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;جالب آن جاست که حتی بین «خوب‌حجاب»ها هم انشعاب‌های گوناگونی قابل ره‌گیری است. اول از همه نوع چادر که امروزه در اشکال و قواره‌های متعدد استفاده می‌شود، خود به نوعی معرف نوع بینش کاربر آن است. تا آن جا نام مشهور و البته عجیب یکی از این پوشش‌ها چادر «دانشجویی» است که خود به تنهایی معرف میزان وابستگی این گونه را به قشری خاص در جامعه بیان می‌دارد. این جانب البته به سبب قلت حشر و نشر با این مخدرات در جریان جزئیات گونه‌های متفاوت این پوشش تحسین شده‌ی نظام، نیستم ولی به عینه مشاهده کرده‌ام که اشکال آستین‌دار و در مواردی زیپ‌دار این پوشش نیز به کار می‌رود که لامحاله خود دلالت بر نوع نظرات کاربر راجع به ماهیت و کیفیت حفظ حجاب می‌کند و خود پژوهشی جدا را می‌طلبد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;از این نوع چادر که بگذریم، نحوه‌ی به کارگیری و یا به عبارتی «سرکردن» آن نیز بر چند گونه است. یکی شیوه‌ی مرسوم و کلاسیک آن که به نظر می‌رسد، کماکان پرطرفدارترین شیوه نیز باشد و آن نگه داشتن آن با دست در حول و حوش گردی صورت است که البته در موارد اضطرار کار به دندان هم می‌رسد که گفته‌اند «الغریق یتشبث بکل حشیش». (به یاد بیاورید مثلا ً پروانه‌ معصومی را در رگبار بهرام بیضایی) اما گونه‌ی دیگر آن در چادر‌های جدید دیده می‌شود که چادر توسط کشی همرنگ و اغلب تره‌ای به سر (شاید هم گردن. نمی‌دانم) متصل است و در این حالت دست‌ها آزاد است و بیشتر وقت‌ها جلوی چادر هم باز است زیرا دیگر دست‌ها دو سر آن را به هم نمی‌رساند. لذا این نوع پوشش اجازه می‌دهد که زیر چادر هم در معرض دید تماشاگران قرار بگیرد. اساسا ً به نظر می‌رسد که چادر‌های به اصطلاح «ملی» امکان بیشتری را برای برجسته‌سازی جذابیت زنانه فراهم می‌کند ولی در عین حال باید اعتراف کنیم که با توجه به آزاد بودن دست‌ها امکان بیشتری هم به کاربر خود می‌دهد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به کارگیری روسری رنگی یا مقنعه در زیر چادر نیز خود به تفاوت‌های جدیدی میان کاربران این پوشش دامن می‌زند و آن‌ها را به شعوب و قبایلی تازه بدل می‌کند. در واقع به نظر می‌رسد که در میان چادری‌ها هم با طیف گسترده‌ای از پوشش روبرو هستیم اما بر خلاف آن چه در میان بد‌حجاب‌ها مرسوم است، اختلاف پوشش در این جا بیشتر از آن که متاثر از طبقه‌ی اجتماعی و سن و سال باشد، معرف نوع باورها و عقاید کاربران آن است به طوری که شاید بتوان میزان بنیاد‌گرایی و در سوی مقابل تساهل و تسامح آن‌ها را در مسائل شرعی و دینی حسب نوع پوشش آن‌ها سنجید.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دو گونه‌ی دیگر را نیز اضافه می‌کنم: یکی بانوانی که به شدت به قوانین پوششی شرع اسلام باورمند هستند و در عین حال از چادر استفاده نمی‌کنند. اما مانتوی آن‌ها بلند و گشاد است و تعمدا ً علاوه بر استفاده از مقنعه یا روسری هد‌بندی هم بر سر دارند که از هرگونه بیرون زدن غیر منتظره‌ی گیسوان خود جلوگیری کنند. این بانوان عموما ً هیچ ماده‌ی آرایشی نیز روی چهره‌ی خود به کار نمی‌گیرند تا به تمامه به شرعیات پایبند بوده باشند.(1) این بانوان نیز گرچه ممکن است بدوا ً این تصور را به ذهن متبادر کنند که به سبب محذور حجاب‌مند شده‌اند، اما یک قیاس کلی میان آن‌ها و همکاران و همراهانشان ما را به این نتیجه می‌رساند که آن‌ها به سبب باورمندی به مقررات اسلامی عمدا ً از هرگونه تخطی در مقوله‌ی حجاب گریزانند، هر چند به لحاظ خانوادگی و اجتماعی اجباری به استفاده از چادر ندارند. اما نقطه‌ی مقابل این‌ها خانم‌هایی هستند که به لحاظ اجتماعی یا خانوادگی مجبور به چادرند. اما در لایه‌های زیرین توجهی به اصول شرعی حجاب اسلامی‌ ندارند. نمونه‌ی این خانم‌ها را در شهری مانند قم بسیار می‌توان دید. خانم‌هایی چادر به سر، با موهای افشان رنگ‌کرده و آرایش هفت‌قلم و مانتوی تنگ کوتاه و شلوار برمودا شاید. و دیگر مواردی که در هر زن بد‌حجاب یافت می‌شود، اغلب در این‌ها یافت می‌شود و تنها بر سر این مجموعه‌ی برانگیزاننده، پوششی کشیده می‌شود تا به ناگاه حریم عفت و عصمت در شهر مقدس قم دریده نشود. یا اگر می‌شود لااقل از رو نشود. پوشش این خانم‌ها به خصوص جوان‌هاشان تمام دلالت‌هایی را که پوشش خانم‌های بدحجاب بی‌چادر ایفاد می‌کند، داراست. با این تفاوت که چادرشان نشانی از محذور اجتماعی محیط اطرافشان است. البته این مورد تنها محدود به شهر قم نمی‌شود و کمابیش در شهرهای دیگر هم به چشم می‌خورد.(2)&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;درست به نظر نمی‌رسد که تفاوت‌های اعجاب‌برانگیز اقشار مختلف ایرانیان را در عرصه‌های مختلف فکری و فرهنگی حاصل این تفاوت در گونه‌های پوششی بدانیم. بلکه کاملا ً برعکس؛ این انواع و اقسام پوشش‌ها در جامعه بازتاب تفاوت‌های چشم‌گیر ایرانیان در طرز فکر و رفتار است. تفاوت‌هایی که گاهی آن قدر شدید می‌شود که در گفتگوی میان دو شهروند از دو قشر مختلف این شبهه پدید می‌آید که گویا این‌ها هیچ نسبت ملی با هم ندارند و چه بسا از شدت افتراق برای یکدیگر موجوداتی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;فرازمینی به نظر بیایند در حالی که منزلشان می‌تواند در چند قدمی یکدیگر باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دوم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اما موقعیتی که به خصوص می‌خواهم به آن اشاره کنم، موقعیت لغزان شال روی سر خانم‌هاست. منظورم از موقعیت لغزان حالتی است که شال بر اثر تحرک سر کاربر به تدریج به&lt;FONT size=4&gt; سوی عقب سر رانده می‌شود و میزان بیشتری از موهای سر را نمایان می‌کند و در &lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;آستانه‌ی افتادن است.&lt;/SPAN&gt; در اماکن عمومی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;و در چنین شرایطی وضع بسیار عجیبی در مخاطبان به وجود می‌آید. آن‌ها با آن که با برهنه شدن سر طرف&lt;/FONT&gt; مقابل مشکلی ندارند خود را در وضعیتی می‌بینند که ناخودآگاه بدل به ضابطان قوه‌ی قضاییه شده‌اند و خود به خانم همراهشان تذکر می‌دهند که نسبت به حفظ حجابش اقدام کند. اما در عین حال حسی درونی حماقت موجود در این تذکر را به رخ می‌کشد و آن‌ها شاید تعجب کنند که چطور تبدیل به مامور منکرات شده‌اند. لذا تلاش می‌کنند که به تذکر خود صورتی طنزآلود بدهند. در این حال هم واکنش «پس‌بیانی» مناسب‌تری محتمل است و هم حماقت موجود در تذکر بسیار کم‌رنگ می‌شود. اما این نوع گفتگو، به نظر می‌آید، صورت مختصر و غیر مستقیم عبارتی طولانی و صریح باشد. فرد همراه به جای استفاده از طنز و هزل می‌تواند این طور حرف بزند: «فلان جان! می‌دونم متوجهی که سر کردن شال به هر صورتی که باشه در موقعیت و بافت خنثی هیچ تاثیری روی من نمی‌ذاره. اما این جا با توجه به بافتی که توش قرار داریم، این موقعیت آویزون شالت منو ناراحت می‌کنه. می‌تونه دلایل زیادی داشته باشه. مثلا ً این که صابون کمیته به تنم خورده باشه یا این که تصور موقعیت حقارت‌بار تذکر دادن یه غریبه به ما آزارم می‌ده. یا اصلا ً یه ترسی که تو حافظه‌ی جمعی ماست باعث می‌شه تو این وضعیتی که تو داری من دلشوره داشته باشم. از طرفی می‌دونم که من به پوشش سر برای خانوما اعتقاد ندارم و اگه بخوام مستقیم اینو بهت بگم در تناقض با اعتقادات خودمه و مسخره‌اس. پس تنها راهی که می‌مونه اینه که نقش بازی کنم. یعنی خودمو بذارم جای مامور منکرات و بهت تذکر بدم. اما باز هم نه عین همون کاری که اون می‌کنه. بلکه با ایجاد اغراق و بزرگ‌نمایی در رفتار اون ایجاد موقعیت خنده‌آور کنم.» البته عدم اظهار تمام این عبارات می‌تواند دلیل دیگری هم داشته باشد و آن این است که بخش بیشتر این واقعیت‌ها در دانایی‌های طرف مقابل گفتگو هم موجود است و او با شنیدن همان عبارت خنده‌آور خود با استنتاج به تمام موارد بالا می‌رسد. در واقع در این موارد داشتن &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;Schema&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;های مشترک میان طرفین گفتگو راجع به وضعیت اجتماعی پوشش برای خانم‌ها در مملکت ایران، اظهار بخش زیادی از واقعیت‌ها را حشو می‌کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;لذاست که همواره موقعیت خانمی که شالی معلق میان ماندن و رفتن دارد، بغرنج‌تر از موقعیت خانمی است که اساسا ً پوششی برای سر ندارد. چیزی که در نگاه اول چندان منطقی به نظر نمی‌رسد. زیرا اگر این خانم حداقل کسری از موهایش را پوشانده اما دیگری به تمامه آن را نمایان ساخته است. پاسخ در بافتی نهفته است که این وقایع در آن اتفاق می‌افتند. خانم‌هایی که پوشش سر ندارند، تنها در اماکنی یافت می‌شود که دلشوره‌های ناشی از حضور عوامل امنیتی غایب است اما در مورد دیگر قاعدتا ً این طور نیست. می‌توان اظهار کرد که میزان توجه و اضطراب نیز در مکان‌های مختلف فرق می‌کند. مثلا ً در اماکن سربسته این ترس (یا حداقل گونه‌ی خاصی از ترس) بسیار کمتر از اماکنی است که حضور ماموران و یا عناصر وابسته به نظام دیده می‌شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;دلیل بنیادی‌تر را می‌توان در غایت‌مندی استفاده از پوشش جستجو کرد، فردی که از شال استفاده می‌کند، تلویحا ً بیان می‌دارد که در صدد پوشاندن بخشی از موهای خود برآمده است. و این البته فارغ از دلیل این پوشش اعم از اختیاری و یا اجباری است. پس حالا با موقعیتی مواجهیم که فرد علی رغم اعلام تمایل برای پوشاندن سر -طوعا ً و یا کرها ً- بخش نامتعارفی از پوشیده‌شده‌ها را نمایان ساخته است و این به سان نیرویی چالش‌گر در برابر عزم او وارد عمل می‌شود و ایجاد تضاد می‌کند. در حالی که در مورد فرد بی‌پوشش هیچ عزمی و هیچ نیروی چالش‌گری قابل ره‌گیری نیست. دقیقا ً به همین دلیل است که پوشش از هر نوعی که باشد، می‌تواند هم حالت پوشانندگی داشته باشد و هم به خاطر خاصیت غایب‌کنندگی‌اش برانگیزاننده باشد. چادر‌های جلوباز در مملکت ما و دامن‌های بلند چاک‌دار در ممالک غربی، امروزه خود نمونه‌ی خوبی برای مصادیق این خاصیت دوگانه‌ی پوشش است. شرایطی که من نام آن را «پیدا و پنهان» می‌گذارم و معتقدم که به لحاظ برانگیزانندگی بسیار کاراتر از بی‌حجابی معمولی هستند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;به نظر می‌آید که موقعیت فوق‌الذکر به سبب وضعیت معلق خود به این آشوب دامن می‌زند. در واقع این مساله که خود کاربر شال در اغلب مواقع از وضعیت نامتعادل پوشش خود ناآگاه است والا هر آینه در اصلاح آن می‌کوشید، مخاطب را در وضعیتی دشوار قرار می‌دهد. شاید مشابه موقعیت کمدینی که در معرض تهدید حیوانی درنده قرار دارد ولی خود به هیچ وجه اطلاعی در این باب ندارد. تماشاگر این نمایش هر لحظه دچار اضطراب خورده شدن قهرمان نمایش توسط حیوان هستند و در عین حال به بی‌توجهی و در مواردی خوش‌شانسی قهرمان هم می‌خندند. خنده‌ای که البته هیچ گاه از ته دل نخواهد بود، زیرا همواره آغشته با چاشنی ترس و اضطراب است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;-------------------------------------&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;(1) حالا تازه توجه کنید که دلالت هدبند در میان این بانوان چه قدر فرق می‌کند با هدبندی که مسئولان صدا و سیما بر سر هنرپیشه‌های شیکان پیکان خود می‌کشند تا علاوه بر گناه تشخیص رنگ و در مواردی مارک رژ لب و گونه‌‌شان، گناه رویت گیسوان دوتای این هموطنان ارجمند بر گردن جوانان غیور این مرز و بوم نیفتد.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt; LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;SPAN dir=rtl&gt;&lt;/SPAN&gt;(2) در تهران و اصفهانش را که به چشم دیده‌ام.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 14pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 17 Apr 2008 08:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سال‌هاست</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;نهالی که -احتمالا ً- از روز درخت‌کاری پا به گوشه‌ی حياط ما گذاشته حالا ديگر توی گلدان سفالی ريشه دوانده و در آغوش نسيم‌های خنک بهاری جوانه زده؛ بزرگ شده؛ قد کشيده. من هر روز از کنار آن می‌گذرم. گاهی وقت‌ها توی دلم به او سلام می‌کنم و دوست‌اش می‌دارم. ولی اغلب ذهنم چنان مشغول درگيری‌های دنيای آدم بزرگ‌هاست که بی‌محل از کنارش رد می‌شوم؛ بی‌اعتنا به او. نهال ما تنهاست.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی او باز هم قد می‌کشد. نه اين که برايش مهم نباشد. نه! ولی چاره‌ی ديگری هم ندارد. او هم مثل ما -وقتی بچه بوديم- مجبور است جوانه بزند و قد بکشد.* مادر تازه هر -نمی‌دانم- چند روز يک بار آبش می‌دهد و هوايش را دارد. ما که اصلا ً ديمی بار آمديم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;آدم را گاهی هول برمی‌دارد که توی اين بلبشويی که دنيای ماست؛ توی اين حادثه‌خيزترين آوردگاه هستی چطور اين همه آدم به سرانجام می‌رسند. ساده‌ترش اين است که از اين که هنوز زنده‌ام بسيار تعجب می‌کنم. از زنده ماندن نهال هم تعجب می‌کنم. از اين که ماهی‌های هفت سين اين شب عيدی را طاقت آوردند و نمردند، تعجب می‌کنم. انگار که برايم اصل مردن باشد. همان طور که وقتی تهران يخ‌بندان بود، برايم اصل زمين خوردن بود. اين ترس، اين حال اضطراب، اگر بدانی چه قدر مرا می‌آزارد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;*می‌شود فکر کرد که او چه قدر پرروست که هنوز هم می‌خواهد زنده باشد و نفس بکشد. يک وقت‌هايی چنين فکری را درباره‌ی بعضی از آدم‌های پير می‌کردم. حرص‌شان برای زنده ماندن حيرت‌آور بود، اگر بدانی در مورد چه حرف می‌زنم و خيال بد نکنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 20 Mar 2008 15:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبان حال</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اردکی تنها به روی آبه&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;پراشو بسته می‌خواد بخوابه&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;اون بالا بالا لک‌لکی پيدا&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;مثل اين اردک لک‌لکه تنها&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;کاشکی که لک‌لک دوس شه با اردک&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا که نباشن اين دوتا تک‌تک...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;×××&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;اين تمام حرف ماست.&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Traditional Arabic&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Feb 2008 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما این جوری برای هم...</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزيز جان! اين عيد غدير هفتمی ‌است که بعد از شما جشن می‌گيرند. البته اگر بشود اسم‌اش را جشن گذاشت. ديروز روزنامه‌ نوشته بود با چهارده فيلم به استقبال عيد غدير می‌رويم. فکرش را بکنيد. چهارده فيلم به نيت چهارده معصوم. عزيز جان! بعد از اين همه سال درس خواندن در مدرسه‌ی داراماتيک و لسان اجنبی خواندن تازه تازه دارم به حرف شما می‌رسم که اصلا ً اين فيلم ديدن و ساختن همان بهتر که حرام باشد. راست‌اش می‌خواهم داد بزنم توی دانشکده و به همه‌ی آدم‌های توخالی که دوست دارند يک روزی مشهور بشوند فحش بدهم. مثل شما که به ما فحش می‌داديد و ما شما را دوست داشتيم. همان طور که -خودتان هم می‌گفتيد- مولوی هم به آدم فحش می‌دهد و اصلا ً برايش مهم نيست کسی دوست‌اش داشته باشد يا نه. عزيز جان! جايتان حسابی خالی‌است که امسال را فرنگی‌ها به اسم مولوی زده‌ بودند و چه دعوايی بود که اين بنده‌ی خدا مال ترک‌هاست يا نه. حتما ً اگر بوديد کلی می‌خنديد و فحش می‌داديد که :«پدر نامرد‌ها! مولانا داره بهتون می‌خنده و فحش می‌ده.» درست مثل شما. عزيز جان توی دو ماهی که گذشت دو بار توی دو جا که می‌شد اسم و رسمی به هم زد، اسم نوشتم و رد شدم. باز هم شما عزيز جان؟! &lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزيز جان! اين روشی که شما برای آدم شدن ياد داده‌ايد که آقا جان روی کاغذ نوشته، کار خيلي سختی است. اين جا توی تهران آدم‌ها اصلا ً به اين جور چيز‌ها اعتقاد ندارند. می‌دانم. باز هم می‌خواهيد بگوييد که «اکثرهم لا يعقلون» يا چيزي شبيه اين که هميشه تکرار می‌کرديد. ولی باور کنيد که اين جا همه‌ی بچه‌های هنر‌های زيبا مي‌نويسند تا کسی حاضر شود تره‌ای برایشان خرد کند. حرف شما اين قدر عجيب است که مجبور می‌شوم هر با&lt;SPAN style=&quot;COLOR: red&quot;&gt;ر&lt;/SPAN&gt; از شما بخواهم برايم بنويسيد تا باور کنم. راستی چند نفر هم هستند که از بيخ و بن حرف‌های شما را منکر می‌شوند و اغلب، حرف‌هايتان را که من گردن‌شکسته پيش‌شان می‌برم مسخره می‌کنند. اين دفعه ديگر اسم‌شان را برایتان نمی‌نويسم. بايد اسم خودم را بنويسم تا اين قدر دهن‌لق و بی‌ملاحظه نباشم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;ولی با چند نفر هم دعوا‌يم شده که مطمئنم شما خيلی از اين بابت خوش‌حال شديد. بابت اين که «هم‌نشين تو از تو به بايد» از دهانتان نمی‌افتاد و می‌گفتيد «اوقلوم! بولار سنيی قدريی بيلميلله. بولاری بيراخ!» از همان دست آدم‌ها بودند و سر در آخور خويش فرو برده بودند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزيز جان! همان بلای هميشگی باز هم به جانم افتاده. از بی‌پولی می‌ترسم. شما چه طور آن همه به دور و نزديک کمک می‌کرديد و باز هم... شما دست‌تان باز بود. شما را بايد به چند تايی از دوستانم نشان دهم تا بفهمند آدم‌هايی هستند که هيچ نام و نشانی ندارند ولی خودشان برای خودشان همه چيز دارند و هستند. ولی شما را به خدا باز هم رو بر نگردانيد. آن هم درست لحظه‌ای که می‌خواهند شما را ببينند. آخر اين طوری باز هم می‌خندند و من بی‌نصيب می‌مانم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزيز جان! دل جوان، توی اين سن و سال مثل هيچ چيز نيست که بخواهم تشبيه کنم. حتی مثل کفتر چاهی که هنوز هم نمی‌دانم چه فرقی با همين کفتر‌های خودمان دارد. اما هيچ کس نداند&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;شما می‌دانيد که دل جوان آن هم جوان شما، توی اين سن و سال تنها است و بال‌بال می‌زند. دل جوان‌تان را عشق است. عشقی که هنوز هيچ کس از آن خبر ندارد جز دل شما. عزيز جان! اين چند روزه زياد به پر و پای حکومت و نظم حاکم و گفتمان قدرت پيچيده‌ام. لااقل توی ذهن الکن خودم. کاش می‌دانستم که اين عشق‌بازی مشکوک کار شما نيست که بخواهيد مرا از صرافت کله‌خر‌بازی‌های راديکال‌مئاب بيندازيد. آخر کيست که نداند شما قديمی‌ها چه‌ها که نمی‌توانيد بکنيد. می‌ترسم بگويم شما دعوايم کنيد يا پيش دوستان‌تان خجالت بکشيد وگرنه می‌گفتم که شما تا يک جاهايي «تصرف» داريد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Traditional Arabic&apos;; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;عزيز جان! يک بار از من پرسيديد :«اوقلان! سنيی نسيی دی؟» گفتم قلبم آمده توی دهانم. شما نگاه عجيبی کرديد و بعد هم بلندبلند خنديديد. هان يادم آمد. قبلش با صورت‌تان جوری نشان داديد: «نمی‌فهمم» که من ياد کلی آدم افتادم. شايد هم ياد همه‌ی آدم‌ها افتادم. و بعد هم بلندبلند خنديديد. نمی‌دانم بگويم خوش به حالتان که هيچ وقت قلبتان توی دهنتان نيامد يا نه. ولی عزيز جان! بد به حال‌مان که يک روز، سر صلات ظهر توی خواب و بيداری ما، قلب‌تان برای هميشه ساکت شد.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA; mso-bidi-font-family: &apos;Traditional Arabic&apos;&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jan 2008 10:03:59 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی‌خاصیت</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;FONT size=1&gt;برای سید هادی و دوستی‌اش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وقتی تمام هفته برایت تلخ باشد و یکی مثل پشه مدام زیر گوشت وز بزند که بنویس! حاصلش همین بی‌خاصیتی می‌شود که پیش رویت است. وقتی تمام هفته تحقیر می‌شوی و احساس حقارت می‌کنی؛ وقتی تمام هفته به فکر این هستی که چرا تخم‌مرغ دانه‌ای ۱۵۰ تومان است؟ مگر مرغ‌ها اعتصاب کرده‌اند؟ وقتی سوار تاکسی شده‌ای ولی هنوز نگاهت به ایست‌گاه‌های شلوغ اتوبوس است و نگاه منتظر آدم‌هایی که چشم‌ به راه برنامه‌ی مفصل مهار تورم هستند. چشم‌هایی که دیگر نای فحش دادن هم نداردند. مثل چشم‌های خودت وقتی آن راننده‌ی تاکسی سر هیچ و پوچ تمام عقده‌هایش را سر تو خالی کرد و تو هنوز هم احمقانه فکر می‌کنی کظم غیض کرده‌ای ولی حقیقت آن است که تو ترسیده‌ای. وقتی همه از هم بترسند. وقتی آزادی‌خواهان دانشگاه بشوند یک مشت جدایی‌طلب عقده‌ای که هنوز به جایی نرسیده پشت بلند‌گوشان فریاد می‌زنند: &quot;بذارید نوبت ما بشه، نشونتون می‌دیم!&quot; و ما باید احمق باشیم که بهشت‌مان را در سر کار آمدن این گروه‌های آزادی‌طلب جست‌و‌جو کنیم. وقتی تمام دوستانت تو را صدا می‌زنند: &quot;مصطفی! بیا فردا بریم خاتمی&quot; و تو به همه‌ی آن‌ها نه می‌گویی که با کسی از قبل قرار گذاشته‌ای. وقتی سر قرار می‌روی و می‌فهمی دوستت &quot;رفته خاتمی&quot;. وقتی شب می‌شود و دوستت حتی پیامکی هم ارسال نمی‌کند و تو ساکتی. و روز‌ها می‌گذرد و دوستت دیگر حتما یادش رفته که...&lt;BR&gt;وقتی احساس می‌کنی که انگار بی‌خود بوده همه‌ی چیز‌هایی که در حفظ عزت نفس بلغور می‌کرده‌اند و حالا خودت را لاشه‌ی متعفنی می‌بینی که لای باقی لاشه‌های متعفن می‌لولی. وقتی هر چه بیش تر تلاش می‌کنی که نوشته‌ات آدم‌وار شود، بیش‌تر گندش در می‌آید. وقتی خبر‌های بد را پشت سر هم می‌شنوی و گوینده هم خم به ابرو نمی‌آورد که: &quot;ا ِ! این راستی آخرین کورسوی امیدت بود مصطفی که من برات خاموش‌اش کردم&quot; وقتی چند روز می‌گذرد و تو چیزی به اسم وعده‌ی غذایی دریافت نمی‌کنی، وقتی توالت‌‌ کوی امیر‌آباد چشمه‌ی جوشان می‌شود و کثافت حواله‌ی دانش‌جوی شهرستانی می‌کند. وقتی تهران همیشه آلوده است. وقتی برای یک قدم (انقلاب تا امیرآباد) باید ۴۵ دقیقه توی صف بی‌دلیل ماشین‌ها بایستی و آرزو کنی کاش مسیر یکی از بزرگان هم از این خط می‌گذشت. وقتی احساس کنی استاد‌ها تو را به هم پاس می‌دهند و هر کدام جوری تو را می‌پیچانند که نتوانی نطق بکشی. وقتی از اوج بی‌حالی علائم سجاوندی را فراموش کنی، وقتی ندانی دیگر چه باید بکنی. وقتی دوست و دشمن‌ات را نشناسی. وقتی احساس کنی که اصلا متحد ملی نیستی و منسجم اسلامی‌ هم. آن وقت تازه‌ هفته‌ی دیگری شروع شده است. و تو فقط می‌دانی که یک هفته از عمرت کم شده است. حداقل یک هفته.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 14 Dec 2007 13:44:37 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>استخاره</title>
<link>http://baazi.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گفته بود :«سیدی چرا این گونه قرآن می‌خوانی؟»&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;گفته بود:« هر شب برای ادامه‌ی حیات استخاره می‌کنم و هر شب هم خوب است.»&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 01 Dec 2007 07:42:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=baazi&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>baazi</dc:creator>
<guid>http://baazi.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
